تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 1039

مساهمون:

ص١٠٣٩
به يمن رفت و محمد بن ادريس شافعى را در آنجا ديد كه سخت در طلب شعر و نحو و غريب لغات و اشعار است . گويد به او گفتم كه تا چند در طلب اين‌گونه علوم هستى ، چرا به حديث و فقه نمىپردازى كه براى تو شايسته‌تر است . پس او را با خود به مدينه نزد مالك بن انس بردم و او را به مالك سپردم . ولى مالك و هيچ يك از مشايخ مدينه او را راضى نساختند ، پس رهسپار عراق شد و به محمد بن حسن پيوست و از او دانش آموخت و چند سال بعد بار ديگر به مدينه شد . گويد كه او را به مكه بردم و در باب او با ابن داود سخن گفتم و احوال او باز نمودم . ابن داود فرمان داد كه ده هزار درهم به او دهند . آبرى يعنى ابو الحسن محمد بن الحسين بن ابراهيم بن عاصم آبرى سجزى گويد كه ابو اسحاق ابراهيم بن محمد بن مولّد رقّى به اسناد خود روايت مىكرد كه شافعى مىگفت كه من در مكتب‌خانه بودم ، به معلم كه كودكى را آيات قرآن درس مىداد گوش مىدادم و هر چه مىگفت از حفظ مىنمودم و هر چه به آنها املا مىكرد در خاطر من مىنشست . تا روزى مرا گفت : براى من حلال نيست كه از تو چيزى بستانم . پس از مكتب بيرون آمدم ، تكه‌هاى سفال و پاره‌هاى پوست دف و طبل و برگهاى پهن نخل و استخوانهاى كتفهاى شتر را گردمىآوردم و در آنها حديث مىنوشتم . سرانجام به مكه رفتم و در باديه يا قبيلهء هذيل ، كه افصح قبايل بودند ، درآميختم و هفده سال در ميان ايشان بودم با آنها به هر جا كوچ مىكردند كوچ مىكردم و در هر جاى فرود مىآمدند فرود مىآمدم . چون به مكه بازگشتم بسيارى شعر و ادب و اخبار و ايام عرب آموخته بودم ، تا مردى از زبيريان ، كه پسر عمّان من بودند ، مرا گفت : اى ابو عبد الله بر من گران است كه با اين لغت و فصاحت و هوشيارى كه تو را هست به فقه نپردازى تا سرور اهل زمانت گردى : گفتم : آهنگ چه كسى كنم ؟ گفت : مالك بن انس كه امروز سيد مسلمانان است . اين سخن در دلم كارگر افتاد به الموطّأ ، كه آن را از كسى عاريه كرده بودم ، روى آوردم و آن را در نه شب از بر كردم . سپس نزد والى مكه رفتم و از او نامه‌اى در توصيه به والى مدينه گرفتم كه مرا به مالك بن انس برساند . به مدينه آمدم و نامه را به والى دادم . گفت : اى جوان اگر پياده و برهنه پاى از مكه به مدينه روم براى من آسان‌تر از آن است كه به در خانهء مالك روم . گفتم : اگر امير صلاح مىداند كسى را در پى او فرستد تا او بيايد . گفت : چنين چيزى هرگز نتواند بود . سرانجام هنگام عصر به در خانهء مالك رفتيم . مردى از ما پيش رفت و در زد . كنيز