مىداند ، گفتم : اين تو هستى يا امير المؤمنين . گفت : اكنون بگوى كه تو را از اين سخن چه مقصود است . گفتم : شما فرزندان عباس هستيد و آنها فرزندان على و ما فرزندان مطّلب .
شما كه فرزندان عباس هستيد و ما را برادران خود مىبينيد و آنها كه فرزندان على هستند و ما را بردگان خود مىشمارند . هارون شادمان شد و راست در جاى خود قرار گرفت و گفت : اى پسر ادريس ، از قرآن چه مىدانى ؟ گفتم : از چه علمى از علوم قرآنى مىپرسى .
قرآن را از حفظ دارم ، مىشناسم وقف آن را و ابتداى آن را و ناسخش را و منسوخش را و آياتى را كه در شب آمدهاند و آياتى را كه در روز آمدهاند و وحشى و انسى آن را و عام و خاصش را و آنجا كه مخاطب عام است و قصد خاص دارد و آنجا كه مخاطب خاص است و قصد عام دارد .
آنگاه گفت : اى پسر ادريس دعوى علم مىكنى ، از نجوم چه مىدانى ؟ گفتم : مىدانم آنچه مربوط است به خشكى و دريا و زمينهاى هموار و كوهستانها و بامدادان و شبانگاهان و هر چه معرفتش ضرورى باشد . پرسيد : از انساب چه مىدانى ؟ گفتم :
انساب كريمان و لئيمان و نسب خود و نسب امير المؤمنين را مىشناسم . گفت : مرا موعظهاى بكن . من موعظهاى از زبان طاوس يمانى بگفتم و او گريستن گرفت و فرمان داد مرا پنجاه هزار دينار بدهند و اسبى بخشيد ، من در برابر او بر اسب سوار شدم و بيرون آمدم . چون به درگاه رسيدم ، آن دينارها را ميان حاجبان و دربانان تقسيم كردم . در اين هنگام هرثمه ، كه يار و مصاحب امير المؤمنين بود ، بيامد و گفت : اين مقدار از من بپذير ، گفتم : من از كسى كه فروتر از من باشد عطايى نمىستانم بلكه از كسى مىستانم كه فراتر از من باشد . هرثمه به خشم آمد . چون به خانه آمدم صد دينار نزد كاتب محمد بن الحسن فرستادم و گفتم : امشب وراقان را گردآور و از كتابهاى محمد بن الحسن براى من نسخهاى فراهم كن و نزد من بفرست . او چنان كرد .
ديگر روز من و محمد بن الحسن و جماعتى از قضات و اشراف و وجوه مردم نشسته بوديم تا ما را اجازت دخول دهند . جماعتى از بنى هاشم و قريش و انصار نيز حاضر بودند . اينان محمد بن الحسن را به سبب تقربى كه به خليفه داشت بزرگ مىداشتند . در اين حال محمد بن الحسن روى به من كرد و نكوهش اهل مدينه را آغاز نمود و گفت : اهل مدينه خود كه باشند كه داراى برترى باشند . من كتابى دربارهء اهل مدينه نوشتهام كه كس بر آن خردهاى نتواند گرفت و اگر بدانم كسى را بر آن ايرادى است مىروم و پاسخش را
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 1041
مساهمون: ياقوت الحموي
ص١٠٤١