ابن برفطى در حسن خط يگانهء زمان خود بود و گروه كثيرى نزد او حسن خط آموختند . در دمشق نويسندگان به شاگردى او مىرفتند . وى در حلب اقامت جست و پس از زمانى دراز كه در آنجا بود به بغداد بازگشت . ابن برفطى با من دوست بود و شعرهايش را براى من مىخواند كه بعضى از آنها را يادداشت كردهام . در روز پنجشنبهء هشتم محرم سال 613 ، در صحبت امير ابو محمد حسن و ابو عبد الله حسين پسران سرور ما امير الملك المعظّم ابى الحسن على ، به شوشتر رفت . و اين به هنگامى بود كه الناصر لدين الله ابو العباس احمد امير المؤمنين آن دو را ، پس از مرگ پدرشان ، امارت خوزستان داد . امر فرمود كه ابن برفطى به خدمت آن دو رود تا به آنان حسن خط آموزد .
ابن برفطى مردى خوشگذران و نرمگوى و كوتاه قامت و هوشمند بود . نخست معلم بود .
سپس هنگامى كه خطش نيكو شد به محرّرى پرداخت . براى گردآورى خط ابن بواب مال فراوان هزينه مىكرد و از خط او قطعات فراوان گردآورده بود كه كس همانند آنها را نداشت من بيش از بيست قطعه نزد او ديدم كه خود آنها را به من نشان داد .
برفطى براى من حكايت كرد كه شنيدم در يكى از محلههاى بغداد معلمى است كه قطعات زيادى از خط در نزد او هست و آنها را از پدرش به ارث برده . با خود گفتم : شايد در ميان قطعات او قطعههايى هم از خطوط مشهور يافته شود . نزد او رفتم و گفتم كه مىخواهم آن خطوط را كه پدرت برايت به ميراث نهاده است ببينم . مرا به غرفهاى بالا برد ، نشستم و به بررسى خطها پرداختم ، در آن ميان قطعهاى از خط ابن بواب بود . آن را با ورقهء ديگرى كه چندان ارزشى نداشت برگرفتم و گفتم به چند مىفروشى . گفت : ديگر به چيزى از اينها نياز ندارى ؟ گفتم : اكنون شتاب دارم ، شايد باز هم نزد تو بيايم . گفت :
اينها كه برگزيدهاى ارزشى ندارند آنها را به تو مىبخشم . گفتم : نه ، چنين نمىكنم و قراضهاى چند طلا به او دادم كه مقدار آن نيمدانق بود ( يعنى يك ششم يك درهم ) آن مبلغ در نظرش بسيار آمد و گفت : پس چيزهاى ديگر هم انتخاب كنيد . گفتم : نيازى ندارم . وقتى كه از غرفهاش بيرون آمدم از خود شرمنده بودم ، زيرا مرتكب خدعه شده بودم . گذشته از اين نمىخواستم كه خط ابن بواب را به خدعه بخرم . به نزد او بازگشتم و گفتم كه اين قطعه خط ابن بواب است . گفت : اگر خط ابن بواب است مرا چه بايد كرد .
گفتم به سه دينار امامى مىارزد . گفت : سرور من مسخرهام نكن . شايد مىخواهى آن را پس بدهى ، مانعى ندارد ، بگير و چند قراضهء مرا به من داد . گفتم : ترازو حاضر كند تا طلا
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 1037
مساهمون: ياقوت الحموي
ص١٠٣٧