تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 963

مساهمون:

ص٩٦٣
كه ابن حريرى مىگفت : ابو زيد سروجى پيرمردى گدا ولى در گفتار فصيح و بليغ بود . به بصره آمد و روزى در مسجد بنى حرام از مردم چيزى طلب كرد . يكى از واليان در مسجد بود با جمع كثيرى از فضلا از فصاحت و ملاحت سخنش در شگفت شدند . او از اسارت فرزندش به دست روميان سخن گفت و ما در مقامهء چهل و هشتم ، كه مقامهء حراميه نام دارد ، شرح آن آورده‌ايم . شب آن روز جمعى از فضلاى بصره و علماى آن ديار در نزد من بودند من آنچه را از آن گدا شنيده بودم برايشان حكايت كردم . هر يك از آنان نيز آنچه را من شنيده بودم در مسجد خود از او شنيده بود . ولى در موضوع ديگر و شيواتر از آنچه من شنيده بودم . او در هر مسجدى جامه و هيئت خود ديگرگون كرده بود و اين نشان حيله‌گرى او بود . من مقامهء حراميه را ساختم و مقامات زيد را بر منوال آن نوشتم . مقامهء حراميه نخستين مقامهء من بود . مؤلف گويد : ابن جوزى در تاريخ خود عين اين حكايت را آورده و بر آن افزوده است كه ابن حريرى مقامه‌اى را كه نوشته بود ، يعنى مقامهء حراميه را ، بر انوشيروان بن خالد وزير سلطان عرضه داشت . انوشيروان از او خواست مقامه‌هاى ديگر بر همان منوال بنويسد و بر آن بيفزايد او نيز به جد در ايستاد تا شمار مقامه‌ها به پنجاه رسيد . بعضى گويند كه برخى حاضران بر او حسد بردند و گفتند كه اين كار او نيست حتما كس ديگرى اين مقامه‌ها را نوشته و به نزد او مهمان شده و مرده و اين مقامه‌ها از او بر جاى مانده اكنون اين مرد آن را به خود بسته است . ديگران گفتند : شايد عربها قافله‌اى از مسافران مغرب را زده‌اند و اين مقامه‌ها دربارهء يكى از آنها بوده و اين مرد آنها را خريده و اكنون به دروغ مىگويد كه خود نوشته است . ابن حريرى گفت : هم اكنون همانند آن را مىنويسم تا دعوى خود به اثبات رسانم . پس در بغداد چهل روز در خانه‌اى كه داشت نشست . طبعش يارى نكرد . بسى نوشت و خط زد آنچه مىخواست نشد . سر انجام به بصره بازگشت در آنجا طبعش گشوده شد و ده مقامهء ديگر انشا كرد و به بغداد بازگرديد و به مدعيان نمود تا همه به فضل و علم او اذعان كردند . از شگفتيها كه ديدم يكى آن بود كه در سال 593 به آمد رفتم و من در عنفوان جوانى بودم . در آنجا على بن حسن بن عنتر ، معروف به شميم حلّى ، به فضل و علم و ادب معروف بود . او براى كسى از متقدمان و متأخران وزنى قائل نبود و بر همه عيب مىگرفت . وى را گفتم : در ميان آن خيل عظيم كسى نيست كه پسند خاطر استاد باشد .