تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 926

مساهمون:

ص٩٢٦
طاهر بشنيد و او را خوش آمد . اصل او از حرّان بود . سى سال با طاهر زيست و از او جدا نشد . بارها از او اجازت مىخواست كه به وطن خود ، نزد زن و فرزندش ، بازگردد . طاهر اجازت نمىداد . وقتى طاهر از دنيا رفت او پنداشت كه آزاد شده و مىتواند به وطن خود بازگردد ، ولى عبد الله بن طاهر او را مقرب خود ساخت و در نزد خود نگاه داشت . عبد الله بن طاهر اديب و فاضل و عالم به تاريخ بود . چون از ادب و فضل عوف خبر يافت او را نديم خود ساخت و باب عطا به رخ او بگشود تا توانگر شد . اين بار نيز كوشيد كه اجازت بازگشت به وطن خود يابد ولى ميسرش نشد . قضا را عبد الله بن طاهر از بغداد عازم خراسان شد . عوف در كجاوه عديل او بود و همچنان به منادمت و مسامرت مىپرداخت . و عبد الله از معاشرت با او سرخوش مىشد . تا به نزديك رى رسيدند . بلبلى به آواز خوش و حزين آواز مىخواند . عبد الله را از آواز بلبل خوش آمد . روى به عوف كرد و پرسيد : آيا صدايى اين‌گونه خوش و حزين شنيده‌اى ؟ گفت : اى امير ، نه به خدا . عبد الله گفت : ابو كبير چه خوش گفته ، آنجا كه گفته است : [ 1 ]
الا يا حمام الا يك الفك حاضر * و غصنك ميّاد ففيم تنوح ؟
عوف گفت : آفرين باد بر ابو كبير چه نيكو سروده است . سپس گفت : در ميان هذليان صد و سه شاعر است : از آنها كسى به پايهء ابو كبير نمىرسد . او در شعر ابداع مىكند و در شعر هيچ چيز رساتر از ابداع نيست . عبد الله گفت : تو را سوگند مىدهم كه براى من از شعر ابو كبير بخوانى . عوف گفت : اى امير سال من افزون شده و ذهنم پير گشته و آنچه را كه مىدانستم از ياد برده‌ام . عبد الله گفت : تو را به طاهر قسم مىدهم كه بخوانى و اين سوگند بزرگ او بود . چون عوف نام طاهر را شنيد خواندن گرفت و شعرى را خواند تا الا يا حمام الا يك . . . رسيد . عبد الله در گريه شد و سرشكش جارى گرديد و گفت : خدا داند كه نمىخواهم كه از تو جدا شوم ولى تو همواره در اين انديشه‌اى كه به ميان خاندانت بازگردى ، سپس فرمان داد سى هزار درهم به او دهند . عوف با عبد الله وداع كرد و به ديدار خاندانش روان شد
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : اى كبوترى كه بر آن درخت انبوه جاى كرده‌اى همدم تو در كنار توست و شاخهء تو بارور و سر سبز است پس از چه روى زارى مىكنى .