گفت : پدرم فصد كرده بود . جاحظ به عيادتش آمد و او را ثنا گفت . پدرم پرسيد : چه هديهاى برايم آوردهاى ، گفت : بهترين چيزها را ، كتاب سيبويه را آوردهام كه به خطّ كسائى است و تصحيح و مقابلهء فرّاء .
ابو حاتم سجستانى گويد : در مرض موت اصمعى به عيادتش رفتم . با خود گفتم اكنون وقتى است كه آنچه مىخواهم از او بپرسم . اجازت خواستم . گفت : بپرس . گفتم :
مىخواهم از مناظرهء تو با سيبويه سؤال كنم . گفت : به خدا سوگند اگر مىدانستم كه زنده مىمانم پاسخت را نمىدادم . چند بيت از ابياتى را كه سيبويه در كتاب خود آورده است به من عرضه كردند و تفسير آنها را پرسيدند . من به خلاف آنچه سيبويه تفسير كرده بود ، تفسير نمودم . اين خبر به سيبويه رسيد . سيبويه گفت : جز در مسجد جامع با او مناظره نمىكنم . روزى در مسجد نماز خواندم . وقتى بيرون آمدم سيبويه مرا ديد و گفت : بنشين تا در معنى آن ابيات كه بر خلاف من تفسير كردهاى مناظره كنيم . هنوز مناظره آغاز نشده ، من صداى خود بلند كردم ، مردم گرد آمدند . بيان من فصيح بود و زبان سيبويه لكنت داشت و زبان عربى را به سبب ايرانى بودنش نيكو صحبت نمىكرد . مردم فرياد زدند اصمعى پيروز شد ، سيبويه دست خود تكان داد و برفت . سپس اصمعى گفت : اى فرزند آن روز به حالى افتادم كه آرزو كردم هرگز در چيزى از علم بحث و مناظره نكنم .
ابو عثمان مازنى گويد كه اخفش حكايت كرد كه در مجلس خليل بودم . سيبويه آمد و از خليل مسألهاى پرسيد ، خليل به بيان آن پرداخت . من نفهميدم كه چه گفتند . برخاستم و بر سر راهش نشستم . چون بيامد پيش رفتم و گفتم : خدا مرا فداى تو كند از خليل چيزى پرسيدى او هم پاسخى داد كه من نفهميدم . سيبويه براى من بيان كرد و باز هم در نيافتم . گفتم نپنداريد كه مىخواهم شما را به زحمت بيندازم ولى باز هم در نيافتم . سيبويه گفت از كجا مىگويى كه مىپندارم كه مىخواهى چنان كنى . سپس مرا وا گذاشت و خود برفت . .
876 - عمرو بن مسعدة بن سعد صولى [ 1 ]
سعد فرزند صول بود . پدر صول هم صول نام داشت . كنيهاش ابو الفضل بود . از اجلهء
هامش
[ 1 ] در جهشيارى 216 ، معجم المرزبانى : 33 ، تاريخ بغداد 12 : 203 ، ابن خلكان 3 : 475 ، اعتاب الكتاب 116 ، سير الذهبى 10 : 181 ، الوافى للصفدى ( مخطوط ) او پسرعم ابراهيم عباس صولى است . در نگاشتن توقيعات دستى توانا دارد .