حق نعمت است . پرسيد : چه حقى ؟ گفت : حسن بن سهل خانهء مرا پر از زر و سيم كرده است و گاه مرا آن قدر به خود نزديك مىساخت تا خود از جاى خود به كنار مىنشست .
مرا خلعتها داده و با رؤساى اهل علم آشنا نموده است ، كسانى چون اصمعى و وهب بن جرير و ابو عبيده و ديگران . اكنون به يارى امير قسمتى از حقوق او را ادا مىكنم .
مىخواهم كه او را از بار خواستن معاف دارى تا به آسانى به ديدار امير نائل آيد . منتصر گفت : آفرين بر تو باد كه حق اينگونه مردم را نيك ادا مىكنى . اجازت دخول حسن را به دست تو دادم ، هرگاه كه خواهى بيايد و كسى را نرسد كه مانع او شود ، در شب باشد يا روز . پدرم بر بساط بوسه زد و به سمت در پريد و دست در دست حسن به مجلس آمد .
چون بر منتصر سلام كرد ، منتصر به گرمى پاسخ داد و اجازت فرمود كه بنشيند و گفت :
اجازت تو به دست ابو حفص عمر بن بكير است . حاجب را با تو كارى نيست ، بامداد يا شامگاه ، هر وقت نيازت افتاد ، بيا . حسن گفت : به خدا سوگند ايها الامرا براى طلب دنيا نيامدهام ، بلكه بندهاى مشتاق ، نزد سروران خود مىآيد تا به ديدار آنان پشت گرم باشد و از آن نعمت كه خداوند نصيب آنان كرده است من نيز بهرهاى گيرم . احمد بن خصيب از اين سخنان به خشم آمده بود و هيچ نمىتوانست گفت . حسن نيز بر بساط بوسه داد و سپاس گفت و برخاست .
پدرم گفت : من نيز با او برخاستم . چون از چشم منتصر دور شديم شنيدم كه گفته است بايد اينگونه سپاس نعمت گفت . پدرم مرا گفت : كه اى محمد همراه او برو و او را به خانهاش برسان . ابو الحسن گويد : با او بيرون آمدم و در راه با هم گفتگو مىكرديم تا از رزين عروضى شاعر سخن به ميان آمد كه او را به قصيدهاى ستوده بود ولى پيش از آنكه قصيدهء خود را بخواند مرده بود . آنگاه ابياتى از آن قصيده برخواندم ، او گوش مىداد و اشك از ديدگانش بر رخسار مىچكيد . سپس گفت : چه سبب مانع ديدار او شد ، آيا حاجبان مانع آمدند يا سبب ديگرى بود ؟ گفتم : بيمار شد و بمرد . سپس براى او از خداوند رحمت طلبيد و گفت : آيا او را وارثانى هست ؟ گفتم : آرى دختركى . گفت :
مىدانى در كجاست ؟ گفتم : آرى . پس غلام خود را ندا داد و پرسيد از هزينهء اين ماه ما چه مقدارى باقى مانده . گفت : دو هزار درهم . گفت : آنها را در كيسهاى كرده بياور . آن را به من داد و گفت : به آن دختر ده . حسن بن سهل در سرّ من رأى ، در ماه ذوالحجهء سال 238 ، در ايام متوكل وفات كرد .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 901
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٩٠١