تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 898

مساهمون:

ص٨٩٨
ده بيضاء بود ، از ديه‌هاى كوفه ، و هزار هزار درهم مىارزيد . هادى روى به عماره كرد و گفت : برخيز و كنار مدعى بنشين ، قصد داشت به او اهانت كند . عماره گفت : آن ديه اگر از آن اوست از آن اوست و اگر از آن من است باز هم براى او باشد . من هرگز با فرومايه مردى چون او در يك صف نخواهم نشست . اين بگفت و از در بيرون شد . فضل بن يحيى بن خالد بن برمك سخت خودپسند و متكبر بود . او را به سبب كبرش سرزنش كردند . گفت : اين چيزى است كه در عمارة بن حمزه بود و من از او آموخته‌ام . پدرم اموال فارس را از سوى مهدى بر عهده گرفته بود . هزار هزار درهم از او مطالبه مىكرد . و ابو عون عبد الله بن يزيد را به طلب آن مال گماشته بود و به او گفته بود اگر تا زمان غروب آفتاب آن مال را ادا كرد آزاد است و گر نه سرش را براى من بيار . براى پدرم بيش از عشر مال ميسر نبود . مرا گفت : چارهء كار ما به دست عمارة بن حمزه است اگر نه كشته مىشوم . من نزد عماره رفتم و ماجرا بگفتم . او اصلا به من نگاه نكرد و در حال آن مال به سراى ما حمل شد ، دو ماه گذشت . مال را گردآورديم . پدرم گفت : به نزد آن مرد كريم آزادهء شريف ببر . چون به او خبر دادند گفت : مگر من صراف مال پدرت هستم ؟ گفتم : نه ولى تو او را زندگى بخشيدى . گفت : مرا بدان نيازى نيست . همه از آن تو . نزد پدر بازگشتم و ماجرا بگفتم . گفت : نه دوست ندارم همهء آن مال تو را باشد . دويست هزار درهم از آن را تو برگير . من دوست داشتم كه به دو شباهت يابم ، تا كم كم عادت و سجيت من شد . اكنون نمىتوانم آن را ترك گويم . ابو الحسن على بن عمر دار قطنى در كتاب خود به نام سخاوتمندان گويد كه ابو ايوب مكى يكى از فرزندان خود را نزد عمارة بن حمزه فرستاد . حاجب او را به درون برد . گويد به پردهء فروافتاده‌اى نزديك كرد و گفت : به درون رو ، عماره به پهلو خوابيده بود و رويش به ديوار بود . حاجب گفت : سلام كن . سلام كردم ، جواب نداد . حاجب گفت : حاجت خود بخواه ، گفتم : فدايت شوم برادرت ابو ايوب سلام مىرساند و مىگويد بر او وامى است مىخواهد كه تو از امير المؤمنين بخواهى آن را ادا كند . پرسيد : وام پدرت چقدر است ؟ گفتم : سى هزار درهم . گفت : براى اين مقدار با امير المؤمنين صحبت كنم ؟ اى غلام اين مال براى او بفرست ، و نه روى به من كرد و نه جز اين سخنى گفت . روزى بر مهدى داخل شد ، مهدى اكرامش كرد و در بزرگداشت او مبالغت نمود . چون برخاست مردى از مردم مدينه ، از قرشيان پرسيد : يا امير المؤمنين ، اين كيست كه اين چنين گراميش مىدارى ؟ گفت : اين عمارة بن حمزه مولاى من است . عماره شنيد ،