تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 897

مساهمون:

ص٨٩٧
بر تن داشت و بر ريش خود غاليه ماليده بود . گفت : يا امير المؤمنين دوست نداشتم با اين حالت به نزد تو آيم . . . ام سلمه گردن‌بندى گرانبها به خادمى داد كه به او دهد و بگويد كه چه كسى آن را اهدا كرده است . عماره گردن‌بند بگرفت و سپاس گفت و آن را بر زمين نهاد و برخاست . ام سلمه به ابو العباس گفت : فراموشش كرد . ابو العباس به خادم گفت : خود را به او برسان و گردن‌بند به او ده و بگو چرا آن را بر جاى گذاشتى . خادم به او رسيد كه گردن‌بند به او دهد . عماره گفت : نخواهم و آن را به تو بخشيدم . خادم بازگشت و ماجرا بگفت و گفت گردن‌بند را به من بخشيده است . پس آن را به بازار برد و به بيست هزار دينار فروخت . عماره مىگفت : هر روز در خانهء من دو هزار گردهء نان پخته مىشود ، هزار و نهصد و نود و نه گرده حلال و يكى حرام و آن حرام سهم من است . و مىگفت : شگفت است كه مىگويند فلان صاحب‌خانه است ، او سگ خانه است . ابو جعفر منصور روزى خواست خودپسندى او را بيازمايد . روزى كه از نزد او بيرون مىرفت يكى از خادمان را گفت : حمايل شمشيرش را ببرد و بنگرد كه آيا براى برداشتن آن از زمين خم مىشود يا نه . ولى عماره همچنان به راه خود ادامه داد و به شمشير نپرداخت . ميمون بن هارون گويد : خودپسندى عماره به حدى بود كه اگر اشتباهى از او سر مىزد . بازنمىگشت تا خطاى خود اصلاح كند . روزى در ايام منصور دست در دست مهدى قدم مىزد . كسى از مهدى پرسيد ، اى امير اين كيست ؟ گفت : برادرم و پسر عمم عمارة بن حمزه . وقتى آن مرد بازگشت عماره گفت : انتظار داشتم كه بگويى مولاى من و سرور من عماره . به خدا سوگند دستم را از دست تو مىكشم . مهدى خنديد . گويند به موسى الهادى خبر رسيد كه عمارة بن حمزه را دخترى خوب‌روست . موسى كسى را نزد دختر فرستاد و پيامى عاشقانه داد . دختر ماجرا به پدر باز گفت . عماره گفت : كسى را نزد او بفرست و در جايى نهان به او وعدهء ديدار بده . دختر چنين كرد و موسى را به حجره‌اى مفروش در آورد . چون ديدار حاصل شد به ناگاه عماره در رسيد و گفت : السلام عليك ايها الامير آيا ما تو را به عنوان ولى عهد برگزيده‌ايم يا همخوابه براى زنان خود . سپس او را در همان جا خوابانيد و بيست تازيانهء خفيف بزد . هادى كينهء او به دل گرفت . چون به خلافت رسيد كسى را برانگيخت تا ديهى را كه از آن او بود ادعا كند . روزى كه هادى به مظالم نشسته بود . آن مدعى برخاست و ادعاى خود باز گفت . نام اين
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 897 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى