برگرفتم و نزد بهاء الدوله رفتم و گفتم ، مولانا اينجا كسى است كه براى شما هديهاى گرانبها دارد . گفت : چيست ؟ گفتم : قرآنى به خط ابن مقله . گفت : بياور كه هر چه بخواهى چنان كنم . من قرآن را به او دادم . در آن نگريست و گفت : آرى همان است و من مىپنداشتم از دست رفته است . گفتم : يك جزء آن را هرچه گشتهام نيافتهام . گفت :
تمامش كن . گفتم : اطاعت مىكنم ولى به يك شرط كه اگر آن جزء را كه من نوشتهام از ديگر اجزاء نشناختى صد دينار به من خلعت دهى . گفت : آرى ، پذيرفتم . قرآن را برگرفتم و به خانه شدم . سپس به خزانه رفتم و كاغذى همانند كاغذ آن قرآن بيافتم در آنجا انواع كاغذ بود چون سمرقندى و چينى و عتيق كاغذ عتيق ، همانند كاغذ مصحف بود . نوشتم و آن را تذهيب كردم و از همان گونه كه اجزاء ديگر بود جلدى ساختم . چنان كردم كه تذهيب و جلد كهنه بنمايند . بهاء الدوله مصحف را فراموش كرد و سالى بگذشت تا روزى سخن ابن مقله در ميان آمد روى به من كرد و پرسيد : آيا نوشتهاى ؟ گفتم : آرى .
گفت : آن را بياور . مصحف را به او دادم . جزء جزء را به دقت نگريست و آن جزء را نيافت .
پرسيد : كدام جزء به خط توست ؟ گفتم : همه به خط ابن مقله است بايد اين راز مكتوم بماند . گفت : چنين كنم . سپس مصحف را در نزد خود نگاه داشت و آن را به كتابخانه نفرستاد . من خلعت و دينارها را كه وعده داده بود طلب مىكردم و او هر روز به روز ديگر مىانداخت . تا روزى گفتم : مولانا در خزانه كاغذهاى سفيد هست : چينى و عتيق .
بريده و نابريده به جاى خلعت و دينار همه كاغذهاى بريده را به من ده . گفت : برو و همه را برگير . من رفتم و همهء كاغذها را برگرفتم و سالها در آنها مىنوشتم .
در تاريخ ابو الفرج بن جوزى آمده است كه ابو الحسن بتّى كاتب ، كه مردى شوخ طبع بود ، و على بن هلال بر درگاه وزير ، فخر الملك ابو غالب محمد بن خلف منتظر اجازهء دخول نشسته بودند . بتّى ابن بوّاب را گفت : نشستن استاد بر درگاه حكايت از نسب او دارد . - يعنى پدرت دربان بوده است - ابن بوّاب در خشم شد و گفت : اگر مرا اين شغل مىدادند هرگز تو را اجازت دخول نمىدادم . بتّى گفت : استاد در هيچ حال حرفهء پدرى را رها نمىكند .
به خط سلامة بن عياض خواندم كه در رى . به خط على بن هلال ، كتاب من نسب من الشعراء الى امّه ، تأليف ابو عبد الله بن الاعرابى را ديدم . پنجاه شاعر بودند و بر پشت كتاب نوشته شده بود : على بن هلال در ماه ربيع الاول سال 390 آن را نوشته است .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 881
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٨٨١