فاذا لوت آذانه * جاز الانين الى الزّفير
قالت له : قل مطربا * « و عظتك واعظة القتير »
فاجابها من حجرها * « و علتك ابّهة الكبير »
او را كتابهايى است چون : كتاب الخصال و آن مجموعهاى است مشتمل بر اخبار و حكم و امثال و اشعار و كتاب مناقضات ، در باب كسى كه مىپندارد كه شايسته نيست كه قضات در طعامهاى خود به ائمة و خلفا اقتدا كنند . اين كتاب به كسروى كاتب هم نسبت داده شده و كتاب الاعياد و النواريز و كتاب مراسلات الاخوان و محاورات الخلّان . .
845 - على بن نصر جهضمى [ 1 ]
ابو عمرو نحوى و لغوى يكى از اصحاب خليل . زبيدى از او ياد كرده و گفته است كه ابراهيم بن سرى يعنى زجّاج حكايت كرد كه نصر بن على بن نصر جهضمى گفت كه چون سيبويه خواست كتاب خود را تأليف كند به پدرم گفت : بيا تا علم خليل را زنده كنيم .
على بن نصر قاضى بصره بود از علماى متقن . از ابن عيينه و معتمر بن سليمان و حاتم بن وردان و نوح بن قيس و يحيى بن سعيد قطّان و عبد الرحمن بن مهدى و يزيد بن رزيع و اصمعى روايت كرده و محمد بن اسماعيل بخارى و مسلم بن حجّاج بن مسلم و ابو عيسى ترمذى و ابو داود سجستانى از او روايت كردهاند . سپس گفت : وى ثقه و حجت بود . مستعين بالله ، على بن نصر را براى قضاى بصره در نظر گرفت . آنگاه عبد الملك امير بصره او را فرا خواند و فرمان خليفه ابلاغ نمود . گفت : به خانه مىروم و استخاره مىكنم . پس هنگام ظهر به خانه رفت و دو ركعت نماز به جاى آورد و دست به دعا برداشت و گفت : بار خدايا اگر به درگاه تو كار خيرى كردهام جان مرا بستان . پس به خواب رفت . خواستند بيدارش كنند مرده بود . اين واقعه در ماه
هامش
[ 1 ] تاريخ خليفه 493 ، طبقات الزبيدى : 75 ، مراتب النحويين 67 ، اخبار النحويين البصريين : 46 ، نور القبس : 72 ، الوافى 22 : 271 ، تهذيب التهذيب 7 : 390 ، بغية الوعاة 2 : 211 ، شذرات الذهب 1 : 316 ، سير الذهبى 138 - 140 .