تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 829

مساهمون:

ص٨٢٩
مدائن و اعمال آن و در زيجان و بردان و قرميسين ( كرمانشاه ) نيز به كار قضاوت مىپرداخت . همدانى در تاريخ خود ، پس از ذكر تولد و وفاتش - كه پيش از اين آورديم - گويد : تنوخى مردى ظريف و نبيل و فاضل و نادره گوى بود . قاضى ابو عبد الله دامغانى گويد : اندكى پيش از مرگش بر او وارد شدم . سال عمرش بالا رفته بود . پسرى كه از كنيزكى داشت بيامد . چون چشمش بر او افتاد بگريست . گفتم مگرى ، ان شاء الله زنده خواهى ماند و تربيتش خواهى كرد و سبب شادى دل و روشنى چشم تو مىشود . گفت : هيهات به خدا سوگند يتيم پرورش مىيابد . سپس گفت : مىخواهم مادرش را به عقد من در آورى زيرا او را آزاد كرده‌ام و براى او ده دينار مهر قرار داده‌ام . من چنين كردم و او همان‌طور كه پدر گفته بود يتيم شد . اين پسر همان محمد بن على بن المحسّن است . او نيز در سال 494 بمرد و خاندانش منقرض شد . گويند كه ابو القاسم تنوخى در سال 440 و اند صاحب فرزندى شد . رئيس الرؤساء او را گفت : اى قاضى دو سه ماه پيش گفتى كه از چند سال پيش توان مردى از دست داده‌اى و امروز مىگويى صاحب فرزند شده‌اى كدام يك از اين دو دروغ است . قاضى چند بار گفت : خدايا ببخش ، خدايا ببخش و شرمنده برخاست . روزى از كوچه‌اى مىگذشت . شنيد كه زنى از زنى ديگر مىپرسد : خواهر ، دخترت چندساله است . گفت : آن روز كه قاضى تنوخى را بياويختند و تازيانه زدند به دنيا آمده است . قاضى ايستاد و گفت : اى آن‌كاره جز آن روز تاريخى پيدا نكردى ؟ وى روز كور بود و پلكهايش در يك جاى قرار نمىگرفت و پيوسته باز و بسته مىشد و با اين حال متصدى امور دار الضرب بود . غرس النعمه [ 1 ] گويد : ابو سعد ماندائى حكايت كرد كه روزى نزد تنوخى رفتم . چشمانش دردناك بود . پرسيد : در راه كه مىآمدى چه ديدى و كه را ديدى ؟ گفتم : سبدى رطب بود به مقدار بيست رطل . رطبى كه به خوبى آن نديده‌ام . به غلامش گفت : هم اكنون برو همه را بخر و بياور . او نيز برفت و بخريد و بياورد . تنوخى چيزى را كه چشمانش را بدان بسته بود باز كرد و چشمانش را از دارو بشست و به خوردن نشست .
هامش
[ 1 ] غرس النعمه ابو الحسن محمد بن هلال ، معروف به ابن الصابى كتاب الربيع را تأليف كرد تا ذيلى بر نشوار المحاضره باشد .