تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 830

مساهمون:

ص٨٣٠
گفتم : آيا با وجود درد چشم رطب مىخورى ؟ گفت : بخور كه تا چشم من خوب شود رطب تمام مىشود . و گويند وقت قيلوله خوابيده بود كه كسى در كوچه بانگ برداشت : كفش تعمير مىكنم . كفش تعمير مىكنم . قاضى تنوخى به كسانى كه در خانه بودند گفت : هر نوع كفش كه داريد به اين مرد دهيد تا تعمير كند شايد بانگ نكند و من بخوابم . چنين كردند و مرد تا بعد از نماز عصر آواز نداد و به كار تعمير كفشها بود . قاضى مزد او بداد و روانه‌اش كرد . روز ديگر در همان هنگام بيامد و بانگ كرد . قاضى به غلام خود گفت : او را به درون آر ، سپس ناسزاگويان به او گفت : آيا پندارى كه ما از ديروز تا به امروز چه كرده‌ايم كه كفشهايمان پاره شده باشد . او را قفا زنيد . مرد گفت : توبه كردم و زين پس به اين كوچه نخواهم آمد . روزى از سراى خلافت به خانهء خود مىرفت . مىخواست از آب بگذرد به كنارهء غربى رود در نهر معلّى . ملّاحان فرياد مىزدند : پيرمرد ، پيرمرد اينجا بيا . . . قاضى ايستاد و گفت : فلان فلان مادرتان آيا كسى از شما نمىداند كه من قاضى تنوخى هستم . ملاحان و ما بسيار خنديديم . رئيس ابو الحسين براى پدرم حكايت كرد كه قاضى تنوخى در محرم سال 447 وفات كرد و در نيمهء شعبان سال 365 متولد شده بود . از سال 384 عهده دار كار قضا شد و تا مرگش فرا رسيد در اين شغل ببود . در اين مدت خطا و لغزشى از او ديده نشد . روزى زوجهء ابو الحسن بن ابى تمّام هاشمى نقيب النقبا در محضر او از پشت پرده در امر مهمى شهادت مىداد . بعضى ترديد كردند كه اينكه شهادت مىدهد اوست يا ديگرى . در اين حال كودك ابو تمّام به خانه داخل شد . تنوخى برخاست ، او را در آغوش گرفت و نوازش كرد و بر سرش بوسه داد . سپس كم كم پرسيد كه اين كيست كه در پشت پرده حرف مىزند ؟ گفت : ستى ( خانم ) . يعنى همان كه مىبايد شهادت دهد . قاضى گفت كه اين كودك از ماجرا خبر ندارد . اگر در پشت پرده كس ديگرى غير از او بود نام او را مىگفت . روزى در راه كسى از او خواست كه ذيل نامه‌اى شهادت بنويسد . قاضى گفت : قلم و دوات بياور گفت : ندارم . گفت : راه بر من مىگيرى و مىخواهى برايت چيزى نويسم و قلم و دوات نمىآورى و مرد را رها كرد و برفت .