ابن نصر گويد كه ابو الفتح احمد بن عيسى ، شاعر معروف به حمديه ، مرا حكايت كرد كه چون القادر بالله ، ابو الحسن بن حاجب النعمان را دستگير كرد و ابو العلاء بن تريك را به دبيرى خود برگزيد ، روزى به ديوان در آمد و بر مخدّهء خويش قطعهاى از نجاست خشك ديد . اين امر سبب فرو افتادن او از مقامش گرديد و دستور داد او را در بند كشند و ابو الحسن را به جايش بازگردانند . ميان من و ابو العلاء از پيش خصومتى بود . من در قصيدهاى ابو الحسن را مدح گفتم . چون قصيده را برخواندم سيمرغى سيمين به من داد كه مرصع به گوهر بود و در مقابلش ظرفى از مادهاى خوشبوى . و گفت اين را برگير .
در المفاوضه خواندم كه وزير ، ابو العباس ماسرجيس حكايت كرد كه من در بغداد در امر وزارت با ابو الحسن على بن عبد العزيز بن حاجب النعمان شريك بودم . روزى مرا به خانهء خود خواند در بركهء زلزل . مجلسى با حشمت بود . هركس را كه در غنا مهارتى داشت دعوت كرده بود ، چون عليّهء خاقانى و غير او كسانى كه در آن زمان اشتهارى تمام داشتند . در اين هنگام قاضى ابو بكر بن الازرق نيز بيامد . ما از طعام بپرداختيم و به مجلس شراب نشستيم . چون جامها به دور افتاد مرا گفت : سبب چيست كه قاضى در خوردن شراب با ما همراهى نمىكند البته او جز قارص ( نبيد ) نمىنوشد . گفتم : مرا از اين پيغام معاف دار كه من غريبم و حشمت او نگاه مىدارم تو خود بگوى كه ميانتان دوستى است و او از خواص توست . گفت : غلامى را بخوان و او را گفت : نزد اسحاق واسطى رو و از او قارص بستان و خود عهدهدار نبيد دادن به قاضى باش . غلام رفت و پس از ساعتى بازگشت ولى ظرفى آورد كه در آن شراب صريفين بود از همان كه ما مىخورديم . بر سر كوزه كاغذى بود بر آن نوشته بود : قارص از دكان اسحاق واسطى . قاضى كاغذ و مهر را ديد و گفت : رطلى به او دهند ، چون نوشيد رو به غلام كرد و پرسيد : اى غلام اين چه بود ؟ گفت : سرور من ، قارص بود . گفت : نه بلكه مى خالص بود . جام دوم و سوم را نيز نوشيد تا سرمست شد و خواندن گرفت [ 1 ] :
الا فاسقنى الصهباء من حلب الكرم * و لا تسقنى خمرا بعلمك او علمى
أ ليست لها اسماء شتّى كثيرة * الا فاسقنيها و اكن عن ذلك الاسم
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : هان مرا باده ده ، بادهاى از تاكهاى تاكستان حلب ، مرا خمرى مده كه تو بدانى كه خمر است يا من بدانم . آيا شراب را نامهايى چند نيست ؟ مرا شراب ده و نام آن پوشيده دار .