شموسى فى افق الحياة هلال * و امنى من صرف الزمان محال . . .
و بال على الطاوس الوان ريشه * و علم الفتى حقا عليه و بال
و للدّهر تفريق الاحبّة عادة * و للجهل داء فى الطّباع عضال
و بينهم ذلّ المطامع عزّة * و عندهم كسب الحرام حلال
و هم در اين كتاب گويد كه بر امير يعقوب بن اسحاق المظفّر بن نظام الملك درآمدم .
مرا اكرام كرد و تعظيم و تفخيم نمود و من بداهتا در مدح او بيتهايى سرودم ، سپس گفت آيا مىتوانى بر اين منوال كه من گفتهام شعرى بگويى :
أ عاذل مهلا ليس عذلك ينفع [ 1 ] * و قولك فينا دائما ليس ينجع
من عذر آوردم كه هرگز سركه را حلاوت عسل نيست و نور چراغ كجا و فروغ خورشيد كجا ، اصرار ورزيد و من قلم برگرفتم و بيتهايى بداهتا سرودم بدين مطلع :
سرى طيفه و هنا ولى فيه مطمع [ 2 ] * و برق الامانى فى دجى الهجر يلمع . . . .
765 - على بن سليمان اديب بغدادى [ 3 ]
ابو الحسن يكى از مشاهير فضلا و ظرفاى عصر خود بود . به خط ابو سعد خواندم كه ابو المظفر محمد بن عباس ابيوردى در كتاب خود به نام تعلّة المشتاق گويد : من مصمم شدم كه به آستان رضوى در خراسان بازگردم تا رنجى را كه سبب اين تأخّر در خدمت شده به عرض برسانم . اديب ابو الحسن على بن سليمان از عزم من آگاه شد و با وجود تكلّف پياده بيامد و بنا بر عادت مرضيهء خود به سابقه دوستى جانب من رعايت نمود . و
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : اى ملامتگر آهسته كه ملامت تو سودمند نمىافتد و سخن تو در ما هيچگاه نافع نبوده است .
[ 2 ] حاصل معنى : خيال او گذشت و مرا در آن طمع بود و برق آرزوها در تاريكى هجران درخشيدن گرفت .
[ 3 ] در جايى به شرح حال او دست نيافتم .