آن را به پايان آورد .
در كتاب وشاح الدميه اشعارى از خود آورده ، از جمله شعرى است در مدح مخلص الدين ابو الفضل محمد بن عاصم كاتب ديوان انشاى سلطان سنجر و گويد كه او خواهرزادهء ابو اسماعيل طغرايى بوده است . بدين مطلع [ 1 ] :
كريم على اوج النجوم علاه * و ايقظ نوّام المديح نداه
و در آن گويد [ 2 ] :
لقد زرت اشراف الزّمان و انّما * ابى الفضل الّا ان ازور فناه
عماد اصفهانى در كتاب خريده او را به رياست و شرف وصف مىكند و گويد كه پدرم براى من حكايت كرد كه پس از به خوارى افتادن به رى رفتم . روزى شرف الدين بيهقى ، والى رى ، با موكب خود بيامد و مرا به خانهء خود برد . در آن ايام بيهقى نامزد وزارت بود . آن دو در رى يار و مونس هم بودند تا در سال 533 مرگ ميان آنها جدايى افكند . پندارم كه به خوارى افتادن او پس از نبرد سلطان سنجر با كفار خطايى بوده . پدرم همواره او را ثنا مىگفت و مىگفت : ديده همانند او نديده است . كتاب وشاح الدميه را در ادامهء كتاب دمية القصر ابو الحسن باخرزى نوشته و اين كتاب در خراسان موجود است .
مؤلف گويد آنچه را عماد در كتاب خود دربارهء على بن زيد بيهقى آورده با آنچه او خود در كتاب خود آورده مقايسه كردم . در تاريخها و ديگر مطالب اختلاف ديدم .
از سرودههاى اوست در مدح عزيز الدين ابو الفتوح على بن فضل الله مستوفى طغرايى كه در وشاح الدميه آمده است [ 3 ] :
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : بزرگوارى كه جايگاه بلند او در اوج ستارگان است بخشايش او مدحگويان خوابآلوده را بيدار ساخت .
[ 2 ] حاصل معنى : اشراف روزگار را ديدار كردم . فضيلت ابا كرد و گفت كه تنها درگاه او را زيارت كنم .
[ 3 ] حاصل معنى : آفتابهاى من در افق زندگى هلال بى نور شدند و ايمنى من از گردش روزگار محال است .
پرهاى رنگارنگ و بال طاوس هستند و علم جوانمرد گاه بر او و بال شود . روزگار را عادت بر اين است كه ياران را از هم بپراكند و جهل دردى است سخت در طبيعت مردم . در ميان مردم اين روزگار ذلت طمع عزت است و كسب حرام حلال است .