يحيى فرمان داد ده هزار درهم به او دهند . سيبويه رو به سوى فارس به راه افتاد و در آنجا بماند تا بمرد و ديگر به بصره بازنگشت .
ثعلب گويد : اذا فجائيه است وقتى كه فاء بر سر آن آيد به معنى وجدت و رأيت مىشود و اين فعلها دو مفعول مىگيرند پس اياها درست است در حال نصب .
مؤلف گويد : ما داستان سيبويه را در باب سيبويه آوردهايم ، به روايت ديگر ، و احتجاج نحويان بصره را در صحت قول سيبويه نقل كردهايم .
از اسحاق موصلى روايت شده كه از ميان علما كسى را نادانتر از كسائى به شعر نديدم . هر چند در تفسير شعر عاجز بود در نحو و تفسير بى همانند بود و در طرح مسائل حاذقتر از همگان .
در امالى هارون بن على بن منجّم از ابو توبه نقل شده كه مىگفت : فراء گفت كه يكى از نحويان مرا مىستود كه تو را با كسائى فرقى نيست . تو نيز در نحو همانند او هستى . غرور من برانگيخت و نزد او رفتم تا با او مناظره كنم ، مانند دو همشأن و همسر . در آن حال خود را چون مرغى يافتم كه با منقار از دريا آب برمىگيرد .
محمد بن اسحاق نديم [ 1 ] گويد كه روزى رشيد در جايى ايستاده بود كه كسائى را مىديد و كسائى او را نمىديد . كسائى برخاست كه به حاجتى بيرون رود . امين و مأمون دويدند كفشهاى معلمشان را جلوى پايش نهادند . او سر و دستهايشان را بوسه داد و آنان را سوگند داد كه ديگر چنين نكنند . چون رشيد به مجلس نشست گفت كدام يك از مردم را گرامىترين خادم است ؟ گفتند : امير المؤمنين . گفت : نه ، كسائى را كه امين و مأمون خادم او شدند و داستان را نقل كرد .
ابو سعيد عبد الرحمن بن على يزدادى لغوى كاتب در كتاب خود جلاء المعرفة [ 2 ] آورده است كه ابراهيم نظّام و ضرار ، در نزد رشيد ، دربارهء قدر مناظره مىكردند . بحث به جاهايى رسيد كه رشيد در نمىيافت . پس يكى از خادمان را كه به او اعتمادى داشت فرا خواند و گفت اين دو را نزد كسائى ببر تا در آنجا مناظره كنند و بنگر كدام يك در مناظره پيروز مىشود و به من خبر آور . در راه كه مىرفتند ابراهيم به ضرار گفت : مىدانى كه كسائى از مسائل نظرى چيزى نمىداند كه تكيهء او تنها به نحو و حساب است . تو يك
هامش
[ 1 ] الفهرست : 72 .
[ 2 ] الاشباه و النظائر 6 : 215 - 217 ( به نقل از ياقوت ) .