فرّاء گويد كه كسائى مرد و حد نعم و بئس را نيكو ندانست و نه حدّ أن مفتوحه را و نه حد حكايت را و نيز گفت كه خليل قواعد ندا را به خوبى درنيافت و سيبويه نيز حدّ تعجب را ندانست .
مرزبانى از فرّاء نقل مىكند [ 1 ] كه سيبويه بر برامكه وارد شد . يحيى بن خالد خواست كه ميان او و كسائى ملاقاتى دست دهد . پس روزى را معين كرد . من و احمر نيز حاضر شديم . در صدر مجلس مسندى بود كه يحيى بر آن مىنشست و جعفر و فضل و ديگر حاضران در اطراف آن . سيبويه بيامد . احمر غلام كسائى روى به دو كرد و مسألهاى پرسيد .
سيبويه پاسخ داد ، احمر گفت : خطا كردى ، مسئلهء دوم را پرسيد ، سيبويه جواب داد .
احمر گفت : خطا كردى . در مسئلهء سوم نيز سيبويه را به خطا نسبت داد . سيبويه گفت : اين بى ادبى است . فرّاء گويد كه من گفتم : در اين مرد ، يعنى در احمر ، تندى و عجله است . به من پاسخ ده و سؤالى كردم كه در جواب خطا كرد . گفتم دوباره بينديش باز هم پاسخ درست نداد . سپس به خشم آمد و گفت : من با شما سخن نمىگويم تا يار شما بيايد و با او مناظره كنم . كسائى بيامد و سيبويه گفت : تو از من مىپرسى يا من از تو بپرسم . گفت :
تو از من بپرس . كسائى گفت : چه گويى در اين عبارت كه كنت اظنّ أنّ العقرب اشدّ لسعة من الزّنبور فاذا هو هى ، يا اذا هو اياها ؟ سيبويه گفت : اذا هو هى و نصب جايز نيست . كسائى گفت : خطا كردى . كسائى سؤالهاى ديگر كرد . مثلا پرسيد در عبارت خرجت فاذا عبد الله القائم يا القائم ؟ سيبويه گفت : در همه حال به رفع نه نصب . كسائى گفت : عرب هر دو وجه را درست مىداند و سيبويه قول او مردود مىشمرد . يحيى گفت : ميان شما اختلاف است و حال آنكه هر دو سران قوم هستيد ، چه كسى ميان شما قضاوت خواهد كرد .
كسائى گفت : اين عربها كه بر درگاه خليفهاند و هر يك از جايى آمدهاند و همه از فصحا هستند و مردم دو شهر كوفه و بصره از آنها آموختهاند ، بيايند و از آنان سخن پرسيده شود . يحيى و جعفر گفتند : سخنى از روى انصاف گفتى و به احضارشان فرمان دادند و آن مسائل از آنان پرسيدند . آنان چنان گفتند كه كسائى گفته بود . يحيى روى به سيبويه كرد و گفت : شنيدى كه چه مىگويند ؟ سيبويه تسليم شد . كسائى روى به يحيى كرد و گفت كه اين مرد از شهر خود به اميدى به اينجا آمده است . او را محروم بازمگردان .
هامش
[ 1 ] نور القبس : 288 .