گفت : كتابى در تجنيس تأليف كردهام و آن را انيس الجليس فى التجنيس نام نهادهام ، در مدح صلاح الدين . زيرا مىديدم مردم سخن بستى را تحسين مىكنند .
و براى من چيزهاى ديگرى هم خواند كه اصل آنها را گم كردهام . سپس او را از علماى پيشين پرسيدم . از هيچ يك به نيكى ياد نكرد و چون نام معرى بر زبان آوردم بر من بانگ زد و گفت : مجلس ادب به چه روزى افتاده كه در نزد من از آن سگ كور سخن مىگويى . گفتم : مولاى من هيچ يك از پيشينيان را خوش نمىدارد ؟ گفت : چگونه از آنان خشنود باشم كه چيزى كه مرا خشنود سازد از آنان نديدهام . گفتم : آيا واقعا هيچ يك از آنها چيزى نگفتهاند كه تو را خوش آيد ؟ گفت : كسى را نمىدانم جز متنبّى را آن هم در مدايحش و ابن ثباته را آن هم در خطبههايش و ابن حريرى را در مقاماتش . اين سه كوتاه نيامدهاند . گفتم : در شگفتم كه سرور من مقاماتى تصنيف نكرده است كه بر مقامات حريرى فائق آيد . گفت : فرزندم بازگشت به حق بهتر است از ادامه دادن باطل . چند بار مقامات نوشتم ولى نپسنديدم و آنها را به آب شستم . سپس دعوى برتر كرد و گفت : در عالم وجود دو آفريننده هست ، يكى در آسمان و يكى در زمين . آنكه در آسمان است خداست و آنكه در زمين است منم . سپس در من نگريست و گفت كه اين سخنى است كه عوام آن را برنتابند . زيرا معنيش را درنمىيابند . من نمىتوانم چيزى را بيافرينم جز سخن ، كه من آفريننده آن هستم .
گفتم : سرور من ، من مردى محدّثم و اگر در محدّث جرئت نباشد از حسرت مىميرد .
دوست دارم كه چيزى بپرسم . لبخندى زد و گفت : تو همواره سؤالهاى دشوار مىكنى ، بگو هر چه خواهى . گفتم چرا تو را شميم گويند ؟ نخست مرا دشنام داد و سپس خنديد و گفت : بدان كه مدتى بود ( آن مدت را معين كرد ولى من از ياد بردهام ) كه جز چيزهاى خوشبو - چون مشك و عنبر - نمىخوردم ، تا رطوبت از من برود و حافظهام قوت گيرد .
چند بار شكمم اجابت نمىكرد هر وقت هم كه اجابت مىكرد چيزى شبيه گلولههاى گل از من مىآمد . آنها را مىگرفتم و به كسى كه با من دوستى داشت مىدادم تا ببويد ، هيچ بوى بدى نداشت . اين كار من بر سر زبانها افتاد و مرا شميم لقب دادند ؛ اى زنازاده آيا قانع شدى .
او را گفتم : چرا كسى از مردم اين زمان را نكوهش نمىكنى ؟ گفت : اينها را ارزش نكوهيدن نيست . زيرا كسى را نكوهش مىكنند كه در خور ستايش باشد .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 741
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٧٤١