تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 742

مساهمون:

ص٧٤٢
آمدى مرا حكايت كرد و گفت : شنيده‌ام كه چون حلّى به موصل آمد مردم براى ديدارش به نزد او شتافتند ولى او به كس اعتنا نمىكرد و به تعظيم كس از جاى برنمىخاست . رئيس موصل ، كه مردى با حشمت و معروف بود ، قصد ديدار او كرد ، او را گفتند كه حلّى به كس اعتنا نمىكند و براى كسى از جاى برنمىخيزد . نخست مردى بيامد و او را گفت كه اين رئيس مردى صاحب حسب و نسب است و نزد پادشاهان مقامى ارجمند دارد . جوابى نداد . رئيس بيامد و او برحسب عادت خود از جايش تكان نخورد و به او توجهى ننمود . رئيس ساعتى نشست و سپس خشمگين برخاست و برفت . مردى كه به اكرام رئيس ترغيبش كرده بود زبان به سرزنش او گشود و او هيچ نمىگفت . روز ديگر به نزدش آمد ، شميم حلّى قطعه نان خشكى در دست داشت كه از كناره‌هاى آن به دندان مىكند . به آن مرد گفت : بفرماييد ميل كنيد . گفت : چيزى براى خوردن نمىبينيم . گفت : اى احمق كسى كه به اين تكه نان خشك قانع باشد ، چرا بايد خود را در نزد مردم خوار كند و حال آنكه از آنان بى نياز است . وقتى به اسعرت ( شهرى در ديار بكر ) رفت مردم از هر سو به ديدارش شتافتند . در آن ميان شاعرى بود كه شعرى از خود خواند . حلّى بپسنديد و گفت : اين شعر را بالاتر از طبقهء تو مىدانم . اگر در دعوى خود صادق هستى در اين معنى شعر ديگرى بگوى . مرد ساعتى فكر كرد و گفت [ 1 ] :
و ما كلّ وقت فيه يسمح خاطرى * بنظم قريض يقتضى لفظه معنى و لم يبح الشرع المبين تيمّما * بترب و بحر الارض فى ساحة معنا
حلى به وجد آمد و گفت : سجده كن ، سجده كن . اينجا جايى است كه بايد براى شعر سجده كرد و من خود شعرشناسم . از آثار اوست : كتاب النكت المعجمات فى شرح المقامات ، كتاب ارى المشتار فى القريض المختار ، كتاب الحماسه ، كه سرودهء اوست در يك مجلد ، كتاب مناخ المنى فى ايضاح الكنى در چهار كرّاسه ، كتاب درّة التأميل فى عيون المجالس و الفصول ، در دو مجلد ،
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : چنان نيست كه طبع من در هر وقت شعرى بياورد كه لفظش در خور معنيش باشد . شريعت اجازت نداده كه به خاك تيمم كنيم وقتى كه در كنار دريا باشيم .