تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 736

مساهمون:

ص٧٣٦
كشته شد و خونش به هدر شد . او در دفن خود يگانهء روزگار بود با شعرى بديع و معانى بلند . ديدم كه مردم اصفهان را به شعر او شوق و علاقهء خاصى است . با وزير كندرى [ 1 ] به بغداد آمد و سپس زمانى چند در بصره اقامت گزيد . به ديوان رسايل آمد و شد داشت و صاحب مراتب و منازل گرديد . او را ديوانى است و از اشعار اوست در دمية القصر [ 2 ] :
زكات رءوس النّاس فى عيد فطرهم * يقول رسول الله صاع من البرّ و رأسك اعلى قيمة فتصدّقى * بفيك علينا فهو صاع من الدّر
و نيز گويد [ 3 ] :
قالت و قد ساءلت عنها كلّ من * لاقيته من حاضر او بادى انا فى فؤادك فارم طرفك نحوه * ترنى فقلت لها و اين فؤادى
و هم از اوست در وصف زمستان و سرما [ 4 ] :
يلبس الشّتاء من الجليد جلودا * فالبس فقد برد الزمان برودا كم مؤمن قرصته اظفار الشّتا * فغدا لاصحاب الجحيم حسودا فاذا رميت بسور كاسك فى الهوا * عادت عليك من العقيق عقودا
هامش
[ 1 ] ابو نصر عميد الملك كندرى در دولت طغرل بك مقام وزارت داشت . چون نظام الملك به وزارت رسيد عميد الملك معزول شد . باخرزى در مجلس امام موفق نيشابورى شريك او بود ( اخبار الدولة السلجوقيه 23 ) . [ 2 ] حاصل معنى : زكات سر مردم ، در روز عيد فطر ، پيامبر خدا ( ص ) مىگويد كه يك صاع گندم است اما سر تو را بها گران است . پس دهانت را بر ما صدقه بده كه يك صاع مرواريد است . [ 3 ] حاصل معنى : از هركس سراغ او را گرفته بودم . از مردم شهر و مردم باديه . او گفت : كجا سراغ مىگيرى من درون قلب تو هستم به قلبت نگاه كن تا مرا ببينى . گفتم : آرى ولى قلب من كجاست ؟ [ 4 ] حاصل معنى : زمستان از يخ جامه بر تن كرد تو نيز بر جامه‌هايت بيفزاى كه روزگار جامه بر تن كرد . چه بسا مردم مؤمن كه چون ناخنهاى زمستان تنشان را گزيد بر اهل جهنم حسد بردند . چون پس‌ماندهء جامت را به هوا اندازى يخ مىبندد و همانند دانه‌هاى عقيق بر تو بازمىگردد . اى آنكه صاحب دو عود هستى بيكاره رهاشان مكن . عودى ( چوب ) در آتش بنه و چنگى بر عود زن .