ولى بر آنان برترى داشت . در خراسان معروف و مذكور بود و همه قدر و مكانتش را مىشناختند . در ايام سلطان محمود بن سبكتكين به فرزند او محمد بن محمود پيوست و اين به هنگامى بود كه محمد از سوى پدر حكومت خوزستان يافت . او به علوم اوائل متمايل بود و همواره به بحث و فحص در فلسفه اشتغال داشت به گونهاى كه او را در دينش متهم ساختند و در اين باب به رنج افتاد . مردى بزرگوار و بخشنده بود و ممدوح شاعران . در نزد حكام مكانتى جليل يافت . اشعار و رسايلش نيكو بود . ابو بكر قهستانى اهل مزاح و شوخ طبعى بود و به لهو و نوشخوارى رغبتى تمام داشت . هرگز از مزاح بازنمىايستاد حتى در مجلسى كه در كار ملك نظر مىكرد با آنكه او را ملامت مىكردند زيرا عادت او شده بود .
روزى در مجلس او در حضور جماعتى از اهل ادب معمايى طرح شد . ديگران در استخراج آن درماندند . جوانى امرد از فرزندان كتّاب ، كه در ديوان او فن كتابت مىآموخت ، سر برآورد و جواب معما بگفت . ابو بكر چنان كه گويى لطيفه را در آستين داشت گفت : تو كه اعور ( يك چشم ) را در خود جاى مىدهى ، اعمى ( نابينا ) را چسان بيرون مىآورى . آن جوان شرمنده شد و ديگران خنديدند .
ابو بكر از ديگر اهل خراسان به حسن اخلاق و سخاوت ممتاز بود . شاعران همواره به اميد صلات و عطاياى او با قصايد خود به درگاهش مىآمدند . روزى شاعرى قصيدهاى سست و سخيف سرود و نزد او آورد . ابو بكر به او نپرداخت و صلهاش را به تأخير انداخت . آن شاعر دو بيت در هجو او سرود و به دوات دار او داد و از او خواست كه آن پاره كاغذ در ميان قلم و دوات او اندازد . و آن دو بيت چنين بود [ 1 ] :
ابا بكر هجوتك لا لطبعى * فطبعى عن هجاء الناس ناب
و لكنّى بلوت الطبع فيه * فان السّيف يبلى بالكلاب
اين ابيات پس از چند روز به دست او افتاد . آن را پسنديد و از دواتى سراغ او را گرفت . گفتند كه از آنجا رفته است . كسانى از پى او فرستاد . در چند فرسخى يافتندش و
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : اى ابو بكر تو را هجو كردم و اين هجو گويى طبيعت من نيست زيرا طبيعت من از هجو به دور است . ولى خواستم طبع شعر خود را بيازمايم زيرا تيزى شمشير را به كشتن سگ مىآزمايند .