693 - عثمان بن جنّى [ 1 ]
جنّى ، پدر عثمان ، مملوكى رومى بود از آن سليمان بن فهد ازدى موصلى . وى حاذقترين اهل ادب و عالمترين آنها به نحو و تصريف بود . كتابهايى تصنيف كرد كه بر همهء كتب متقدمان فائق آمد و متأخران از تأليف چنان آثارى عاجز آمدند . او در علم تصريف به حد كمال رسيد و در اين علم كلام كسى دقيقتر از كلام او نيست . دو شب باقيمانده از ماه صفر سال 392 بود كه چشم بر جهان فرو بست ، در عصر خلافت القادر بالله ، و تولدش پيش از سال 330 بوده است .
غرس النّعمه ابو الحسن محمد بن هلال بن محسّن گويد : پدرم مرا حكايت كرد كه از دبيران انشا در ايام عضد الدوله و ، بعد از او در ايام صمصام الدوله پسرش ، دبيرى بود معروف به ابو الحسن قمى . اين ابو الحسين قمى در نزد جدّم ابو اسحاق ، كه دبير صمصام الدوله بود ، مىنشست . قضا را در يكى از روزها ابو الفتح عثمان بن جنّى نزد جدم به ديوان آمد و با او به گفتگو پرداخت . و چون جدّم به كس ديگر مىپرداخت او با من سخن مىگفت . عادتش آن بود كه به هنگام سخن گفتن لبان خود را به اين سو و آن سو كج مىكرد و با دست به هر طرف اشارت مىنمود . ابو الحسين قمى همچنان به تعجب در او مىنگريست . ابن جنى گفت : ابو الحسين چرا اينگونه در من مىنگرى از چه چيز در شگفت شدهاى ؟ گفت : وقتى مولاى من دهان و دست خود را اينگونه به حركت مىآورد به ياد ميمونى مىافتم كه امروز او را در كنار دجله ديدم و او نيز همانند مولاى من دهان و دست خود را به حركت مىآورد . ابن جنّى خشمگين شد و گفت : ابو الحسين چه وقت ديدهاى كه من با كسى مزاح كنم كه با من مزاح مىكنى ؟ ابو الحسين از آنچه گفته بود پشيمان شد و زبان به معذرت گشود كه پناه به خدا مىبرم كه تو را به ميمون تشبيه كرده باشم مىگويم ميمون شبيه شما بود . ابو الفتح بن جنّى خنديد و گفت : چه پوزش خواستن شيرينى . ابن جنّى حدس زد كه اين سخن چون نادرهاى بر سر زبانها افتد ، ازاينرو ، خود بارها آن را حكايت مىكرد .
هامش
[ 1 ] اليتيمه 1 : 124 ، تاريخ بغداد 11 : 311 ، نزهة الالبّاء : 228 ، الفهرست : 95 ، دمية القصر 3 : 1481 ، المنتظم 7 : 220 ، انباه الرواة 2 : 332 ، ابن خلكان 3 : 246 ، سير الذهبى 17 : 17 ، عبر الذهبى 3 : 53 ، مرآة الجنان 2 : 445 ، البداية و النهاية 11 : 331 ، بغية الوعاة 2 : 132 ، النجوم الزاهرة 4 : 205 ، الشذرات 3 : 140 ، اشارة التعيين : 200 ، روضات الجنّات 5 : 176 ، حاشية البغدادى على شرح بانت سعاد 1 : 199 .