تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
ابو الفرج اصفهانى در كتاب خود [ 1 ] از قول ابراهيم يزيدى گويد كه با مأمون در روم بودم . در شبى تاريك و بارانى و پربرق و باد راه مىرفتيم . ناگاه برقى درخشيد و ما در كنار كوشكى بوديم از آن عريب ، مغنيهء مأمون . به درون رفتيم . عريب پرسيد : آيا اين مرد ابراهيم يزيدى است ؟ گفتم : آرى ، گفت : در وصف اين برق شعرى بگوى تا آن را به آواز بخوانم . گفتم [ 2 ] :
ما ذا بقلبي من أليم الخفق * إذا رأيت لمعان البرق من قبل الأردن أو دمشق * لأنّ من أهوى بذاك الأفق فارقته و هو أعزّ الخلق * عليّ و الزّور خلاف الحقّ ذاك الّذي يملك منّي رقّي * و لست أبغي ما حييت عتقي .
آن زن آهى كشيد كه نزديك بود سينه‌اش از هم بر درد ، گفتم : واى بر تو ، اين آه براى كه بود . خنديد و گفت : براى وطن . گفتم : نپندارم كه اين همه براى وطن باشد . گفت : آيا پندارى كه مرا به گفتن رازم وا مىدارى ، روزى در مجلسى سى تن از رئيسان حاضر بودند و هيچ‌كس ندانست براى چه كسى آه مىكشم . در كتابى يافتم كه ابراهيم يزيدى روزى بر مأمون داخل شد و يحيى بن اكثم قاضى هم در نزد او بود ، باده مىنوشيدند . يحيى روى به ابراهيم كرد و گفت : چرا معلّمان با بچه‌ها آن كارها مىكنند ، او مزاح مىكرد ، ابراهيم سر برداشت و مأمون را ديد كه يحيى را ترغيب مىكرد . ابراهيم به خشم آمد و گفت امير المؤمنين بهتر داند . زيرا پدرم معلم او بوده . مأمون خشمناك از مجلس برخاست و آن عيش منغّص شد . يحيى بن اكثم روى به ابراهيم كرد و گفت : هيچ مىدانى كه چه از دهانت برآمد . اى آل يزيدى همين سخن
هامش
[ 1 ] الاغانى 22 : 217 ، ابن عساكر و مقريزى هم آن را نقل كرده‌اند . [ 2 ] حاصل معنى : اين اضطراب دردناك چيست كه در دل من است هرگاه درخشش برق را از سوى اردن يا دمشق مىنگرم ، زيرا كسى كه من دوستش دارم در آن افق است . از او جدا شدم و او عزيزترين مردم است در نزد من . و دروغ ، خلاف راست است . آنجا كسى است كه مالك من است و من تا زنده‌ام آزادى از بند بندگى او را نخواهم .