تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١
ابو الفتح ابن ابى حفصه براى او مهيا كرده بود رفت . نيمه‌هاى شب برخاست كه از خوابگاه خود بيرون رود ناگاه از فراز ايوان به صحن سراى فرو افتاد رئيس ابو الفتح خبر شد و با جمعى از ساكنان سراى بر سر او آمدند و او را برگرفتند و به بسترش بردند . رئيس گفت : اين خبر نهان دارند . حمدان ساعتى به خواب رفت ، سپس مغنيه را فرا خواندند تا بالاى سرش نشست و آواز خواندن گرفت و او را از خواب بيدار كرد . حمدان را وقت خوش شده بود . از او خواستند در اين هنگام شعرى بگويد و او بداهتا گفت [ 1 ] :
ايا صاح قد صاح ديك الصّباح * و هبّت تغنّيك ست النظر بلفظ هو السحر سحر الحلال * و وجه حوى الحسن مثل القمر . . .
مدتى گذشت و او نمىدانست چه گذشته تا او را گفتم ، چه مىگويى در حق كسى كه از آنجا فرو افتاده باشد . و به جايى كه از آن افتاده بود اشارت كردم . گفت : نپندارم زنده باشد . گفتم آن شب را كه گفتى : ايا صاح قد صاح ديك الصباح ، به ياد دارى ؟ گفت : چه شده بود . من قصه باز گفتم . گفت : مىبينم كه اعضاى بدنم درد مىكند . سپس بيمار شد و دو ماه در بستر افتاد . پس از چندى به معراثا الاثارب رفت و آنجا در دست فرنگان بود . منويل صاحب اثارب كه خواهرزادهء فرمانرواى انطاكيه بود بيمار شده بود . حمدان او را معالجه كرد . وى از فرمانروا خواست كه ديه معربونيه را به او دهد و سه سال در آنجا زيست . ابو الحسن بن ابى جراده او را از ماندن در ميان فرنگان سرزنش كرد . حمدان به او نوشت [ 2 ] :
و قائل عائب لى اذ رأى شغفى * بقرية ليس سكناها من الشّرف ما ذا دعاك الى هذا ؟ فقلت له * صروف دهر و صرف الدهر غير خفى
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : اى يار ، خروس صبح بانگ برداشت و ست النظر براى تو آواز سر داد . با بيانى كه سحر است ، سحر حلال و چهره‌اى به زيبايى چون قرص ماه . [ 2 ] حاصل معنى : عيبجويى وقتى اشتياق مرا به قريه‌اى كه سكونت در آن دور از شرافت است ديد ، مرا گفت : چه چيز تو را به اين كار واداشت ؟ گفتم : گردش روزگار و گردش روزگار امرى نيست كه بر كسى پنهان باشد . بخل كسى كه بايد وفا كند و روى گردانيدن كسى كه بايد خشنود باشد و كوتاهى كردن كسى كه بايد با تو صافى باشد و ستم كارگزار ستم پيشه . اگر من در اين سرزمين اقامت كرده‌ام جاى مشك نيز درون پوست است و جاى مرواريد درون صدف .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 511 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى