سليمان او را پنجاه هزار درهم صله داد .
روز آدينه بر يزيد بن مهلّب داخل شد . وى براى نماز عازم مسجد بود و كنيزكش عمامهء ابريشمى بنفش رنگى بر سرش مىبست . حمزه خنديد . يزيد بن مهلّب سبب خندهاش را پرسيد . گفت : خندهام از خوابى است كه ديدهام ، اگر امير اجازت دهد بگويم :
گفت بگوى . و او اين بيت برخواند [ 1 ] :
رأيتك فى المنام سننت خزّا * على بنفسجا و قضيت دينى
يزيد بن مهلب پرسيد : وام تو چه قدر است ؟ گفت : سى هزار . گفت : آن را ادا كرديم و همانند آن نيز به تو بخشيديم . سپس غلامش را گفت كه در خزانه بگردد و هر چه جبّهء بنفش رنگ هست بياورد . سى جبّه آوردند . جبّهها و درهمها و آن كنيزك را به او بخشيد .
چون ابو لبيد بجلىّ ، خواهرزادهء خالد قسرى ، امارت اصفهان يافت - وى مردى زاهد و پرهيزگار بود - حمزة بن بيض نيز در صحبت او به اصفهان رفت . برخى ابو لبيد را گفتند كه چون تويى شايسته نيست كه با حمزه مصاحب باشى . زيرا او مردى سگ باز و اهل لهو و لعب است . ابو لبيد سه هزار درهم براى او فرستاد و خواست كه بازگردد . حمزه شعرى سرود و در آن گفت [ 2 ] :
يلومك الناس على صحبتى * و المسك قد يستصحب الرّامكا
ان كنت لا تصحب الا فتى * مثلك لن تؤتى بامثالكا
انّى امرؤ حيث يريد الهوى * فعدّ عن جهلى باسلامكا
ابو لبيد گفت : راست مىگويى و بار ديگر او را مقرب خود ساخت .
حمزه سى هزار درهم نزد يكى از عابدان به وديعت گذاشت و همين مقدار نزد نبيد فروشى . آن مرد عابد با آن درهمها خانهاى ساخت و دخترانش را به شوهر داد و
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : تو را در خواب ديدم كه مرا جامهء ابريشمين بنفش رنگ بخشيدى و قرض من ادا نمودى .
[ 2 ] حاصل معنى : مردم تو را از مصاحبت با من ملامت مىكنند و حال آنكه مشك را با رامك ( دانهاى سياه شبيه به مشك ) مىآميزند . اگر بناست كه تو تنها با كسانى چون خود مصاحبت كنى هرگز همانند خود نخواهى يافت .
من مردى هستم هوسباز تو به اسلام خود از جهل من درگذر .