و نيز از اوست [ 1 ] :
هبطت اليك من المحلّ الا رفع * ورقاء ذات تعزّز و تمنّع
محجوبة عن كلّ مقلة عارف * و هى التى سفرت و لم تتبرقع
وصلت على كره اليك و ربّما * كرهت فراقك و هى ذات تفجّع
انفت و ما سكنت فلمّا واصلت * الفت مجاورة الخراب البلقع
و اظنّها نسيت عهودا بالحمى * و منازلا بفراقها لم تقنع
حتى اذا اتّصلت بهاء هبوطها * من ميم مركزها بذات الاجرع
علقت بها ثاء الثّقيل فاصبحت * بين المعالم و الطّلول الخشّع
تبكى اذا ذكرت عهودا بالحمى * بمدامع تهمى و لم تتقطّع
و تظلّ ساجعة على الدّمن التى * درست بتكرار الرّياح الاربع
اذا عاقها الشّرك الكثيف و صدّها * قفص عن الاوج الفسيح المربع
حتى اذا قرب المسير من الحمى * و دنا الرحيل الى الفضاء الاوسع
و غدت مفارقة لكلّ مخلّف * عنها حليف الترب غير مشيّع
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : به سوى تو از جايگاهى بلند كبوترى گران قدر و و الا فرود آمد ، با آنكه پرده از رخ بر افكنده بود و حجابى بر چهره نداشت از ديدهء عارفان ( يا ناظران ) مستور بود . نا خشنود به تو پيوست درحالىكه نالهاى زار سر مىدهد جدايى از تو را ناخوش دارد . سر باز زد و انس نگرفت و چون فرا رسيد به آن ويرانهء تهى الفت يافت .
آنچنانكه گويى آن پيمان وفا را ، كه در سر منزل معشوق بسته بود ، از ياد برده است و ديار يار را كه به فراق آن خرسند نمىشد به فراموشى سپرده است . چون از مركز خود از آن ريگستان جدا شد به اين عالم جسمانى هبوط كرد . بندهاى اين جهان پست به او درآويخت و او خود را در اين عالم كثرت ميان آثار متروك و ويرانههاى بىمقدار اسير و سرگردان يافت . گريستن در پيوست و به ياد آن عهدها كه با دلدار بسته بود اشك غم - اشكى كه گويى پايانى ندارد - فرو باريد . و بر خرابههايى كه بر اثر وزش باد كهنه شده بودند بگرديد و نغمه سر داد . زيرا به دامى سخت افتاده بود و آن قفس تنگ او را از پرواز به مراتع سبز و خرم بازمىداشت . تا آنگاه كه زمان رفتن به سر منزل مجبوب نزديك شد و پرواز به آن فضاى بيكران فرا رسيد . و از هر بازماندهاى جدا گشته و تنها و بىهمراه همنشين خاك شده است . بانگ برآورد و پرده برداشته شد و آنچه را كه با ديدگان خوابآلود ياراى ديدن آن نبود ، بديد . از آنچه وابسته بدين عالم خاك بود جدا شد و بر بالايى بلند سرود دلنشين خود را سر داد و دانش ، هركس را كه نه بر مكانى بلند فرابرده شده ، فرا خواهد برد . براى چه اين كبوتر زيبا از سر منزل ارجمند و عالى خويش بدين ديار پستى و فرومايگى فرود آورده شده ، اگر خداوند را در فرو فرستادنش حكمتى است پس آن راز بر زيركان و خردمندان و هوشياران پوشيده است . اگر فرود آمدنش براى آن بود كه آنچه را نشنيده است بشنود و دانا به اسرار جهان گردد پس پارگى همچنان برجاست ( نقص مرتفع نشده ) . او به مثل چون رهروى است كه روزگار راهش را بريده است آنچنانكه پيش از آنكه پديدار گردد نهان شده است . و يا گويى برقى است كه از سر منزل محبوب درخشيد و آنگاه چنان در نوشته شد كه گويى اصلا ندرخشيده است .