تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
كه پيش از آن سابقه نداشته بود . شيخ را همهء قوا در نهايت قوت بود . از جمله قوهء مجامعت او از قواى شهوانى قويتر بود و فراوان بدان اشتغال داشت تا قوايش سستى گرفت . به هنگام كه علاء الدوله با ابن فراس [ 1 ] در باب الكرخ به جنگ رفته بود شيخ به بيمارى قولنج مبتلا شد و براى آنكه به زودى بهبود يابد - زيرا نمىتوانست با آن بيمارى آن راه را طى كند - فرمان داد او را تنقيه كنند و اين كار در هر روز هشت بار انجام گرفت آن سان كه روده‌هايش مجروح گرديد و به اسهال خونى دچار شد و در همان حال همراه علاء الدوله به سوى ايذج روان شد . در اين حال به صرع نيز گرفتار آمد و اين صرع دنبالهء بيمارى قولنج بود . روزى دستور داد دو دانگ تخم كرفس در داروى تنقيه اضافه كنند تا باد قولنج را بشكند . يكى از پزشكانى كه براى معالجه او آمده بود به جاى دو دانگ ، پنج دانگ افزود ، به عمد يا به خطا ، اسهال خونى شدت گرفت . شيخ متروديطوس به كار مىبرد تا صرعش علاج شود . يكى از غلامان مقدار كثيرى افيون بدان افزود . اين غلام در خزانه خيانت كرده بود و آرزوى مرگ او را داشت تا از بازخواست در امان ماند . شيخ را به اصفهان بردند باز هم به معالجهء خود مىپرداخت تا از ضعف به غايتى رسيد كه ايستادن نمىتوانست . و باز هم به معالجهء خود مشغول بود تا اندكى قوت گرفت و توانست راه برود و به مجلس علاء الدوله رود . حال او اندكى بهبود يافته بود كه علاء الدوله آهنگ همدان نمود . شيخ را نيز با خود برد در اثر رنج راه بيمارى بازگشت . در همدان دريافت كه قوايش ساقط شده و دفع مرض نتوانند . پس معالجه را رها كرد گفت : مدبّر از تدبير بازماند و ديگر حكمت و معالجه را سودى نيست . چند روز بدين حال بماند و به جوار پروردگار خود پيوست . و از اشعار اوست [ 2 ] :
محرّك الكلّ انت القصد الغرض * و غاية مالها حدّ و لا عوض ان دار فى خلدى مقدار خردلة * سوى جلالك فاعلم انّه مرض
هامش
[ 1 ] عيون الانباء : تاش فراش . [ 2 ] حاصل معنى : اى محرك كل ، تو مقصود و غرض هستى . تو آن نهايتى كه آن را حدّى و عوضى نيست . اگر در ذهن من به قدر يك دانهء خردل جز جلالت تو بگردد بدان كه آن بيمارى است .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 463 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى