تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
خواب نمىپرسند . چون حسن را از سخن ابن سيرين آگاه كرد ، در شگفت شد و گفت : برخيزيد تا نزد ابن سيرين رويم . بر يكديگر سلام كردند و دست در دست يكديگر نهادند و به گفتگو نشستند و لب به عتاب گشودند . حسن گفت كه آن رؤيا سبب دل مشغولى من شده . ابن سيرين گفت كه دل مشغول مدار ، عريانى عريانى ، از تعلقات دنياست . مزبله هم همين دنياست كه براى تو حقيقت خود آشكار كرده است و عود زدن تو نشان حكمت توست كه بدان سخن مىگويى و مردم سود مىبرند . حسن گفت : پس از كجا دانستى كه اين خواب من ديده‌ام . ابن سيرين گفت كه چون خواب را حكايت كرد به انديشه شدم و دانستم كه كسى جز تو در خور ديدن چنين خوابى نيست . گويند كه اصحاب حسن چندى او را گم كردند و هر چه گشتند نيافتندش تا او را ديدند كه از بيرون شهر بصره مىآمد . پرسيدند كجا بوده‌اى مدتى است در طلب تو هستيم . گفت : نزد دوستانم بودم دوستانى كه چون از نزدشان برخيزم غيبت من نمىكنند و چون با آنها نشينم خدا را به ياد من مىآورند . نگاه كردند از گورستان مىآمد . او را گفتند : فلان در حال نزع است . پرسيد كه نزع را چه معناست ؟ گفتند : بيرون آمدن روح از بدن . گفت : از آن دم كه آفريده شده چنين بوده . عمر بن عبد العزيز به او نوشت كه مرا پندى ده . حسن در پاسخ نوشت : اما بعد اگر تو را عمر نوح و ملك سليمان و تفنن ابراهيم و حكمت سليمان باشد ، پشت سر تو گردنه‌اى است كه آن مرگ است و پس از آن دو سراى بهشت و دوزخ كه يا در آن يك روانه شوى يا در اين يك ، و السلام . گويند كه او با ابن الاشعث بر حجاج خروج كرد نيز كاتب ربيع بن زياد والى خراسان بود و كاتب انس بن مالك در شاپور .

359 - حسن بن يحيى بن ابى منصور منجم

[ 1 ] فاضل و اديب و شاعر كه به سال 299 در ايام مقتدر وفات كرد . چون برادرش على بن يحيى درگذشت ابن معتز در قصيده‌اى او را مرثيه گفت . حسن نامه‌اى به ابن معتز نوشت و او را سپاس گفت و قصيده‌اى كه در جواب قصيدهء او سروده بود ، بفرستاد و ابن معتز و شعرش را در آن قصيده بستود . از اوست [ 2 ] :
هامش
[ 1 ] اين شرح حال در المختصر آمده است . [ 2 ] حاصل معنى : ماه را به روى او ديدم و ندانستم كدام يك از آن دو روشن‌ترند . جز اينكه ماه دور است و