ابو احمد را شاگردى بود ، همنام او و پدرش همنام پدرش . او نيز عسكرى بود . چه بسا اگر گفته شود حسن بن عبد اللّه عسكرى اديب اشتباه شود . وى ابو هلال حسن بن عبد اللّه بن سهل بن سعيد بن يحيى بن مهران ، لغوى عسكرى است .
در همدان از رئيس ابو المظفر محمد بن ابى العباس ابيوردى از احوال او پرسيدم . او را ثنا گفت و به علم و فقه ستود و گفت تا از طمع و دنائت و سفلگى احتراز جسته باشد ، گويا پيشهء بزازى داشته است . گفت : به ادب و شعر اشتهار داشته است و او را در لغت كتابى است به نام التلخيص كه كتابى مفيد است و نيز كتاب صناعتى النظم و النثر كه آن نيز كتابى است جدا مفيد . ابو سعد سمّان حافظ در رى و ابو الغنائم بن حمّاد مقرى به املا از او سماع كردند .
از اشعار اوست [ 1 ] :
قد تخطّاك شباب * و تغشّاك مشيب
فاتى ما ليس يمضى * و مضى ما لا يئوب
فتاهّب لسقام * ليس يشفيه طبيب
لا توهّمه بعيدا * انما الآتى قريب
و نيز از اوست [ 2 ] :
جلوسى فى سوق ابيع و اشترى * دليل على انّ الانام قرود
و لا خير فى قوم تذلّ كرامهم * و يعظم فيهم نذلهم و يسود
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : جوانيت گذشت و زمان پيرى فرا رسيد ، آنچه نمىگذرد آمد و آنچه بازنمىگردد رفت . براى بيماريهايى كه هيچ طبيبى علاجشان نمىكند مهيا شو ، آن را دور مپندار كه آنكه مىآيد نزديك است .
[ 2 ] نشستن من در بازارى كه بخرم و بفروشم دليل بر اين است كه مردم بوزينگانند . در قومى كه بزرگانشان خوار باشند و فرومايگان در ميان آنان بزرگى يابند و سرورى ، خيرى نيست . و زندگى جامههايم آنان را هجو مىكنند ، هجايى زشت كه بر آن مزيدى نيست .