تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١
و درايت و حفظ و نيز كتابهايى تصنيف كرده بود . گفت : ابو اسحاق زجّاج حكايت كرد كه شبى در خدمت قاسم بن عبيد اللّه وزير نشسته بوديم و باده مىنوشيديم . بدعه [ 1 ] ، كنيزك مغنيه ، شعرى خواند كه در آن آمده بود : [ 2 ] و اسلمت خدّى له خاضعا و لو لا ملاحته لم اذلّ قاسم بن عبيد اللّه سخت به طرب آمد و شعر و صنعت را تحسين كرد . بدعه گفت : مولاى من اين شعر از آن ابو خازم [ 3 ] قاضى است . ما همه در شگفت شديم كه با آن همه زهد و پارسايى كه او راست اين شعر چيست ؟ وزير گفت : اى ابو اسحاق به نزد ابو خازم رو و او را از سبب اين شعر بپرس . ديگر روز بامداد پگاه به سراى قاضى رفتم و درنگ كردم تا تنها ماند ، تنها مردى در هيئت قاضيان كه قلنسوه‌اى بر سر داشت در آنجا بود . گفتم : سخنى دارم كه بايد در خلوت گويم . گفت : ما در اين هنگام موجبى براى پنهان داشتن سخن نمىبينيم . من از شعر و داستان آن پرسيدم لبخندى زد و گفت : اين شعر از ايام جوانى است به مادر اين جوان عاشق بودم و اشارت به آن جوان كرد . دانستم پسر اوست . كنيز من بود كه بدان سخت دلبسته بودم . ولى اكنون سالهاست كه با شعر الفتى ندارم و از گذشته استغفار مىكنم . جوان از شرم غرق عرق شده بود . من نزد قاسم بازگشتم و آنچه رفته بود براى او بگفتم . او از خجلت و شرمندگى پسر به خنده افتاد و گفت : اگر كسى مىتوانست از چنگ عشق بگريزد جز ابو خازم نبود . از اشعار اوست در هجو كسى كه در سال 350 و اند به عبث منصب قضاى بصره را عهده‌دار شده بود [ 4 ] :
رأيت قلنسوة تستغيث * من فوق رأس تنادى خذونى
هامش
[ 1 ] او بدعة الكبرى است . بنگريد به الاماء الشواعر : 139 و شعر در انباه الرواة 1 : 165 ، 285 آمده است . [ 2 ] حاصل معنى : صورت خود را از روى خضوع تسليم او كردم ، اگر زيبايى او نبود تسليم او نمىشدم . [ 3 ] م : ابو حازم . وى ابو خازم عبد الحميد بن عبد العزيز است . در شام و كوفه عهده دار امر قضا بود . به سال 292 وفات كرد ( المنتظم 6 : 55 ، سير الذهبى 13 : 539 ، الجواهر المضيئة 1 : 296 ) . معنى بيت اين است : صورت خود از روى خضوع تسليم او كردم . اگر زيبايى او نبود تسليم او نمىشدم . [ 4 ] حاصل معنى : « كلاه قضاوت » را ديدم كه از روى سر كسى فرياد مىزد كه مرا بگيريد . از جاى برآمده بود و گاه به سمت چپ كج مىشد و گاه به سمت راست . گاه مىديدى كه بر پشت گردن است و گاه مىديدى كه بالاى پيشانى است . به آن گفتم چه چيز تو را مضطرب ساخته . با آوازى دردمند و حزين پاسخ داد : من در اضطرابم كه در جايى كه مرا شايد قرار نگرفته‌ام و مىترسم كه مردم ببينند .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 381 | ياقوت الحموي / عبد المحمد آيتى