خلعت فرستاد . من گريستم و استعفا خواستم . مردم در شگفت شدند . گفتم : مرا در خراسان وجه معاش موجود است به آنجا برمىگردم . چون به نيشابور بازگشتم ، بامداد آدينهاى ابو نصر بن ابى حيّه به ديدار من آمد . گفت : بايد كه سوار شوى تا به ديدن رئيس ابو عمرو خفّاف رويم كه رسم مشايخ در اين شهر چنين است . به ديدارش رفتم ولى به احترام من از جاى نجنبيد . من گريان از نزد او بيرون آمدم . ابو نصر سبب گريهام را پرسيد .
گفتم : سبحان اللّه مقتدر براى من علم مىفرستد و امارت فارس و خوزستان به من مىدهد نمىپذيرم و به نيشابور مىآيم و اين مرد به احترام من از جاى نمىجنبد . گفت :
غم به دل راه مده و آهنگ هرات كن كه والى خراسان احمد بن اسماعيل در آنجاست چون به علم و هنر تو در چوگان آگاه شود تو را بر گردن نيشابوريان سوار خواهد كرد . من هديهاى مهيا كردم و به هرات رفتم و به خدمت سلطان رسيدم ، سلطان مرا به چوگان دعوت كرد و او را از من خوش آمد و امارت برخى بلاد را به من پيشنهاد كرد ولى من معذرت خواستم و او مرا خلعت داد و اموالى با من همراه نمود و چنان شد كه ابو نصر گفته بود .
حاكم گويد : از ابو عبد اللّه بن ابى ذهل شنيدم كه گفت : وزير ، ابو جعفر احمد بن حسين عتبى مرا گفت كه چون امير رشيد آن مقام را به من داد ، در همهء كسانى كه شايستگى داشتند كه با من در مجلس سلطان نشينند ، نظر كردم ، از ابو العباس بن ميكال كسى را برتر نيافتم . از سلطان خواستم كه اجازت دهد او را فراخوانم . چون بيامد از پذيرفتن هر علمى امتناع كرد . گفتم : ديوان رسايل ، كه همانند مقام قاضىالقضاتى است و عهدهدار شدن آن منوط به علم و علماست . پس اين شغل را بپذيرفت و در مجلس سلطان همنشين من شد .
هر چند از آن كراهت داشت .
و نيز گويد : از ابو يحيى حماد بن حمادّى شنيدم كه مىگفت : چون ابو العباس بن ميكال كار ديوان را بر عهده گرفت ، فرمان شد كه جامهء خود را دگرگون سازد و عمامه و تحت الحنك و ردا را به يك سو نهد . او نپذيرفت . به ناچار كار به سلطان كشيد ، فرمان شد همان پوشد كه خواهد . ابو العباس با طيلسان و تحت الحنك به ديوان رسايل مىنشست .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 317
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٣١٧