سلطان ، در حجرهاى آراسته نشسته بود . كسانى آمدند و او را گفتند كه از اينجا برخيز .
سبب پرسيدند گفت : ملك عادل ابو بكر بن ايوب فرمان داده كه مرمرهاى اين حجره را بكنيم تا در ساخت جاى ديگر به كار رود . او غمگين حجره را ترك گفت و به خانه رفت و تب كرد . از آنجا بيرون نيامد تا بمرد . اين اسعد فرزند او به جاى او عهدهدار ديوان سپاه شد و مدتى متصدى آن كار بود ، سپس در ايام صلاح الدين و عزيز ، ديوان مال ، كه مهمترين دواوين مصر بود ، بدان افزوده گشت و در صحبت قاضى فاضل عبد الرحيم بن على بيسانى در آمد و نام و آوازهء بسيار يافت و بر اين حال بود تا زمانى كه ملك عادل ابو بكر بن ايّوب سرزمين مصر را بگرفت در عصر او كارها همه به دست وزيرش صفى عبد اللّه بن شكر افتاد . او را از قديم با اسعد دشمنى بود . زيرا اسعد او را رنجانيده بود .
ازاينرو ، چون به مصر درآمد او را فرا خواند و نخست كارهايى را كه بر عهده داشت به او سپرد ولى پس از چندى او را مورد خطاب در اموال قرار داد و سپاهيان را بر سر او حواله داد ، آنها نيز او را سخت بيازردند و شكايت او به ابن شكر بردند . ابن شكر نيز حق را به جانب آنان داد .
اسعد گويد : براى گرفتن مال هر روز يازده بار مرا بر در خانهام بر سر راه مىآويختند .
سر انجام گفتم : اگر مرا آزاد كنيد از اين و آن وام خواهم گرفت و آن را به تفاريق ادا خواهم كرد . چنين كردند ، چند قسط را پرداختم و چون مالى به دستم نيامد گريختم و پنهان شدم و آهنگ شام كردم . در راه سوارى شتابان از پى من آمد و بر من سلام كرد و نامهاى به دستم داد . از صفى ابن شكر بود كه مىگفت مپندار كه گريختهاى و من از تو بىخبر بودهام و هر كار كرده بودم و هر جاى كه رفته بودم يك يك در نامه برشمرده بود و گفت :
نمىخواهم تو را بازگردانم و آسيبى رسانم زيرا گناه تو چندان بزرگ نيست كه جانت را بستانم بلكه مقصودم آن بود كه تو را ترسان و سرگردان سازم . اكنون هر جا كه خواهى برو . من همچنان بهت زده به حلب وارد شدم .
صاحب جمال الدين اكرم گويد : اسعد در حلب به سراى من در آمد و مدتى بماند . تا سال 604 . ملك ظاهر غازى فرزند صلاح الدين بن ايوب خبر يافت . او را فرا خواند و راتبهاى براى او معين كرد . هر روز يك دينار صورى و سه دينار ديگر كه در هر ماه سى و سه دينار به او مىرسيد . اسعد تا پايان عمر نزد او بود . در سال 606 جهان را بدرود گفت . او را در بيرون شهر حلب ، در مكانى نزديك گور ابو بكر هروى به خاك سپردند .
معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 286
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٢٨٦