عبد الحميد بن يحياى كاتب حكايت مىكرد و پسرش محمد بن احمد و على بن سليمان و جز آن دو از او حكايت مىكردند .
صولى گويد : چون احمد بن ابى خالد احول در گذشت ، مأمون با حسن بن سهل مشورت كرد كه چه كسى را دبير خود سازد و جانشين او نمايد . او به احمد بن يوسف و به ابو عبّاد ثابت بن يحياى رازى اشارت كرد و گفت اين دو از هركس ديگر به اخلاق امير المؤمنين و خدمت او آگاهترند و بهتر مىتوانند سبب خشنودى او شوند .
مأمون گفت : يكى از اين دو را برگزين . حسن بن سهل گفت : اگر احمد بتواند بر خدمت شكيبا باشد و اندكى از شاد خوارى خود چشم بپوشد بهتر از آن ديگرى است .
زيرا در كتابت و بلاغت و علم بر ديگران برترى دارد . مأمون او را به دبيرى خود برگزيد .
نامهها را مىديد و به توقيع مىرسانيد و هرگاه كه او از درگاه غايب بود ابو عبّاد به جايش مىنشست . ديوان رسايل و ديوان خاتم و توقيع و ازمّه بر عهدهء عمرو بن مسعده بود و امور خلافت بر اين سه تن مىچرخيد .
ابو القاسم عبد الله بن محمد بن ناقيا [ 1 ] در كتاب ملح الممالحة آورده است كه چون عبد الله بن طاهر از بغداد به قصد خراسان حركت كرد فرزند خود محمد را گفت ، اگر خواهى در مدينة السلام با كسى معاشرت كنى با احمد بن يوسف كاتب معاشرت نماى زيرا مردى است صاحب مروّت . محمد با پدر وداع كرد و راهى سراى احمد بن يوسف شد . نشستنش به درازا كشيد ، احمد دريافت و خادمهء خود را گفت : غذاى چاشت ما را بياور . او طبقى آورد با چند نان و نانخورشى اندك و اندكى حلوا . و پس از آن چند شيشه گرانبها آشاميدنى آوردند و گفت : امير از هر كدام كه خواهد بخورد . و اگر امير كرم كند فردا به مهمانى من آيد . محمد برخاست و از آنچه پدرش گفته بود در شگفت شده بود .
روز ديگر تا مگر احمد بن يوسف را شرمنده كند جمعى از سرداران و رجال دولت و اصحاب خود را به منزل او دعوت كرد و با خود ببرد . احمد چنان ترتيب كار را داده بود كه همه حيرت كردند . سيصد مائده نهاده بود و بر هر يك ، يك كنيز زيبا روى به خدمت ايستاده بود و بر هر مائده انواع ظرفهاى زر و سيم و كاسههاى چينى . چون مائدهها را برچيدند ، محمد بن عبد الله بن طاهر گفت : آيا بر در كسى هست كه طعام نخورده باشد .
هامش
[ 1 ] م : باقيا .