215 - احمد بن ابى يعقوب يوسف بن ابراهيم [ 1 ]
معروف است به ابن دايه . پدرش فرزند دايهء پسر مهدى عباسى بود . پندارم كه آنكه معروف است به ابن دايه يوسف ، راوى اخبار ابو نواس است و خدا داند . پدرش يوسف بن ابراهيم ابو الحسن كنيه داشت . از بزرگان كاتبان مصر بود . و من نمىدانم كه چگونه از بغداد به مصر افتاد . مردى جوانمرد و در عصبيّت شهره بود . حافظ ابو القاسم عساكرى گويد : ابو الحسن يوسف بن ابراهيم كه پندارم بغدادى باشد ، در خدمت ابراهيم بن مهدى بود . به سال 225 به دمشق آمد . از عيسى بن حكم دمشقى ، طبيب نسطورى حكايت مىكرد و نيز از شكله مادر ابراهيم بن مهدى و اسماعيل بن ابى سهل بن نوبخت و ابو اسحاق ابراهيم بن مهدى و احمد بن رشيد كاتب از موالى سلّام الابرش و جبرئيل بن بختيشوع طبيب و ايوب بن حكم بصرى معروف به كسروى و احمد بن هارون شرابى ، و از او روايت مىكنند پسرش ابو جعفر احمد و رضوان بن احمد بن جالينوس . او از جوانمردان بود و كتابى در اخبار اطباء تصنيف كرده است .
ابو جعفر احمد بن يوسف بن ابراهيم گويد : در ساعتى كه پدرم وفات كرد ، احمد بن طولون چند تن از خادمان را فرستاد و كتابها و نوشتههاى او را خواستند . بدين نيت كه شايد نامه و نوشتهاى از حكام و امراى بغداد به دست آورند . دو صندوق با خود بردند و مرا و برادرم را نيز دستگير نمودند و به سراى ابن طولون نزد او بردند . يكى از اشراف طالبيين هم در آنجا نزد او نشسته بود . خادم دست به صندوق كرد و دفتر عطاهاى او را بيرون آورد . دفتر را به دقت ورق زد و نام آن طالبى را در ميان نامهاى گيرندگان عطا يافت . شنيدم كه به او گفت : تو نيز از يوسف بن ابراهيم عطا مىگرفتهاى . گفت : آرى اى امير ، من بدين شهر وارد شدم درحالىكه فقير و بينوا بودم . او براى من در هر سال دويست دينار معين كرد . تا آنگاه كه عطاى امير مرا از آن بىنياز نمود و از او خواستم كه آن عطا قطع كند . امير گفت : تو را به خدا رشتهاى كه ميان من و رسول ( ص ) خداست قطع مكن . احمد بن طولون چون داستان بشنيد گفت : خدا رحمت كند يوسف بن ابراهيم را و ما را گفت به خانههاى خود رويد بر شما باكى نيست . ما بازگشتيم و بر جنازهء پدر حاضر شديم . آن علوى نيز بيامد و ما را سپاس گفت و حق ما را ادا كرد .
هامش
[ 1 ] عيون الانباء 1 : 190 ، 207 ، الوافى 8 : 282 .