بصره منصوب شد . در اواخر سال 402 نهرجورى نيز با او به بصره بازگشت . در ماه ذوالقعدهء سال 403 من نيز به بصره درآمدم ، در خدمت شاهنشاه اعظم جلال الدولة بن بهاء الدوله . نهرجورى چند ماه پيش از اين مرده بود به مرض عجيبى . گويند چون تن خود را مىخاراند شپش از آن بيرون مىآمد .
نهرجورى پير مردى كوتاه قامت و سيهچرده و لباسش پست و چركين بود . بىايمان بود و به الحاد تظاهر مىكرد . هرگز زن نگرفت و از او فرزندى نماند . در فلسفه و علوم اوائل قوى دست بود و در علوم عربيت متوسط . علمش به زبان بهتر از شعرش بود . از همهكس بد مىگفت و همه را هجو مىنمود . كسانى را كه به او نيكى مىكردند سپاس نمىگفت در هجو طبيبى به نام ابن غسّان گويد [ 1 ] :
يا بن غسّان انت ناقضت عيسى * فهو يحيى الموتى و انت تميت
و او را قصيدهاى است در مدح ابو اسحاق صابى .
گويند شوخگن بودن جامه و تن او از فقر نبود ، وضع زندگيش نيكو و عادت او زشت بود . مردم همواره از زبان او خود را در امان مىداشتند .
گويند ابو احمد نهرجورى ابو الفرج منصور بن سهل مجوسى را مدح گفت و ابو الفرج جايزهاى كرامندش داد . چون بيرون آمد گماشتگان او اطرافش را گرفتند و انعام خود طلب كردند . او رقعهاى نوشت و به كسى كه داخل مىشد سپرد و گفت اين را به استاد رسان . در آن آمده بود [ 2 ] :
اجازنى الاستاد عن مدحتى * جائزة كانت لاصحابه
چون ابو الفرج نامه برخواند كسى را فرستاد تا آن گماشتگان از او دور كرد و او را به خانهاش رسانيد .
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : اى ابن غسان تو خلاف عيسى عمل مىكنى عيسى مردگان را زنده مىكرد و تو زندگان را مىميرانى .
[ 2 ] حاصل معنى : جايزه داد استاد مرا در برابر مديحهاى كه گفته بودم ولى همهء آن نصيب اصحابش گرديد .