تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
و عبادت ما بيفزايد . گفت : براى من دوات و كاغذ بياوريد . آورديم . قلم برگرفت و خردك نقطه‌اى بر روى كاغذ نهاد و زير لب چيزهايى گفت . سپس گفت : اى مرد ، اين نقطه است و نقطه چيزى است كه نه عرض دارد و نه طول . گفتم : به خداى كعبه در همين آغاز مرا گمراه كردى . چگونه ممكن است چيزى نه عرض داشته باشد نه طول ؟ گفت : مانند بسيط . با اين پاسخ مرا حيرت زده كرد و اگر خدا مرا هدايت نكرده بود عقل مرا مىربود . زيرا سخنى مىگفت كه من تا آن هنگام - به خدا سوگند - نه از عرب شنيده بودم و نه از عجم . با آنكه من خود در لغت عرب به پايه‌اى رسيده‌ام كه كس بر من پيشى نجسته است . پرسيدم : بسيط چيست ؟ گفت : مانند خدا و نفس . گفتم : تو از ملحدان هستى . آيا به خدا مثل مىزنى ؟ و حال آنكه خداى تعالى مىگويد :
« فَلا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثالَ إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ »
( النحل : 74 ) . خدا لعنت كند كسى را كه به تو راه نمود . آمدن تو به نزد من قضاى خداوندى است و هلاكت من در اين است . و به خدا پناه مىبرم از هلاكت . از شما و از عقايد ملحدانهء شما بيزارم .
إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ *
( الانعام : 75 ) . لا حول و لا قوة الّا بالله العلىّ العظيم . چون سخنان مرا شنيد خشمگين شد و چنان كه گويى بر من حمله مىآورد گفت : مىبينم كه فصاحت بيان تو سبب كندى فهمت شده و آفتى از آفات خرد تو گشته است . به خدا سوگند اگر كسانى در مجلس نبودند كه به سخنان ما گوش مىدادند و اباطيل او را صواب مىشمردند و دروغهايش را تحسين مىكردند ، فرمان مىدادم زبانش را از كام بكشند و او را به درك اسفل بفرستند . گفتم او را از مجلس اخراج كنند . چون نشان غضب در چهرهء حاضران ديدم گفتم : چرا بايد به سبب يك نصرانى كه به خدا شرك مىآورد و به جاى او بتان را مىپرستد و الحاد خود را علنى ساخته خشمگين شويد . اگر شما نبوديد به سختى عقوبتش مىكردم . يكى از حاضران گفت : مردى حكيم بود . سخن او مرا غضبناك ساخت ، گفتم خدا لعنت كند حكمتى را كه به كفر آميخته باشد . ديگرى گفت : من مرد مسلمانى را مىشناسم كه در اين علم سرآمد است . گفتم : او را نزد من بياوريد . مردى را آورد كوتاه قامت ، آبله چهره ، چون خفاشان ، روز كور ، موى دو جانب سرش ريخته با بينى بريده و پخ ، زشت منظر و بد لباس . سلام كرد ، جوابش گفتم . پرسيدم . نامت چيست . گفت : مرا به كنيه مىشناسند . گفتم : ابو چه چيز ؟ گفت : ابو يحيى . ابو يحيى كنيهء ملك الموت است . او را به فال بد گرفتم . گفتم : خداوندا از هندسه به تو پناه مىبرم ، شر آن را از من دور كن زيرا تنها تويى كه بدى را دفع مىكنى . پس حمد و قل هو الله و قل اعوذها را خواندم . گفتم كه دوست من براى اين كار نصرانئى را آورد كه مشرك بود و معتقد بود كه خدا را فرزند است مىخواست مرا بفريبد . اكنون