تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 195

مساهمون:

ص١٩٥
مگر اينكه مىخواستى مرا در باب صراط پروردگارم به اشتباه افكنى و كارى كنى كه قدمم بر صراط بلغزد و در جهنم افتم . پناه مىبرم به خدا و از تو بيزارى مىجويم . از هندسه هم بيزارم و از آنچه بر زبان مىآوريد يا در دل نهان مىداريد ، بيزارم . پنداشته‌اى كه از خازنان جهنم هستى ، نه ، كه تو از هيزمهاى آن باشى . برايت عذاب و زنجير و غلهاى آتشين آماده كرده‌اند و آن طعام گلوگير . آن مرد مىخواست حرفى بزند گفتم فورا دهانش را ببندند از بيم آنكه سخنى نابجا از دهانش بيرون آيد آن چنان‌كه از دهان آن گمراه‌كنندهء اول بيرون آمد . فرمان دادم تا او را بكشند و بيرون اندازند . او را به عذاب دردناك و آتشى كه آتشگيره‌هاى آن مردم و سنگها هستند و ملائكهء غلاظ و شداد بر آن موكلند ، دچار ساختم . آنان به هر چه كه خدا به ايشان فرمان دهد عصيان روا ندارند بلكه همان مىكنند كه خدايشان فرمان داده ( التحريم : 6 ) . آنگاه كاغذ و قلم خواستم و به دست خود سوگند نامه‌اى نوشتم با سوگندهاى گران كه من هرگز در هندسه نظر نكنم و به تحصيل آن نپردازم نه در پنهان و نه آشكارا . به هيچ روى و به هيچ سبب . و تأكيد كردم كه فرزندان و اعقاب من هم نه در هندسه نظر كنند و نه آن را بياموزند تا آسمانها و زمينها بر پاى و برجايند تا قيامت فرا رسد . اين شرح آن خبر است كه آن دوست كه خدايش عزيز بدارد از من پرسيد . . . و السلام . مؤلف اين كتاب گويد : ترديدى نيست كه بيشتر اين نامه عارى از حقيقت و مجعول است . گمان نمىكنم كسى همتاى ابن ثوابه با مكانتى كه در علم داشت و حل و عقد امور خلافت به دست او بود و دور و نزديك زبانها به فضائل او گويا بود و عقلا و وزرا براى او نظيرى در زمان خود نمىشناختند و سالهاى دراز عهده‌دار ديوان انشا و رسايل بوده اين سخنان را نوشته باشد . شايد بعضى از اين نامه سخنان صاحب بن عباد باشد ، او بود كه اصحاب هندسه را دشنام مىداد و گفته بود كه يكى از آن احمقان نزد او رفته و مىخواسته او را به فرا گرفتن هندسه وادارد و صاحب استدلالهاى او را نپذيرفته است . شايد هم ابو حيان چنان‌كه عادت اوست اين داستان را خود جعل كرده باشد و خدا داناتر است .

143 - احمد بن على بن مأمون نحوى و لغوى [ 1 ]

قاضى ، صاحب خطى مليح و عقلى صحيح ، در نوزدهم ماه شعبان سال 580 در گذشت .
هامش
[ 1 ] انباه الرواة 88 ، مختصر ابن الدبيثى : 196 ، الوافى 7 : 212 ، بغية الوعاة 1 : 348 ( رقم 668 ) .