نقصى نباشد . ابن ثوابه پرسيد : اقليدس كى بود و كه بود . گفتم : مردى بود از علماى روم بدين نام ، كتابى در اشكال بسيار و گوناگون ترتيب داده كه بر حقايق اشياء معلوم و مشهود و غير معلوم و مشهود دلالت دارد . خواندن آن سبب تيزى ذهن و دقت فهم مىشود . . . .
ابن ثوابه گفت : چگونه است آن ؟ گفت : تا آن اشكال را نبينى و آن برهان مشاهده نكنى ، ندانى . ابن ثوابه گفت : چنان كن كه دانى . پس ابو عبيده مردى را نزد او آورد به نام قويرى . [ 1 ] ولى قويرى پس از يك بار كه نزد او آمد ديگر نيامد . احمد بن طيب گويد كه من در شگفت شدم و اين نامه را به ابن ثوابه نوشتم .
« بسم الله الرحمن الرحيم . فدايت شوم . خبر يافتم كه يكى از دوستانت تو را به فراگرفتن قياس برهانى ترغيب كرده تا فضائل تو به كمال رسد تو نيز به سخن او گوش دادهاى و رخصتش دادهاى كه چنان كند كه خواهد . او نيز مردى را در غايت بىادبى كه از معادن كفر و ائمهء شرك بوده براى اغوا و فريب تو نزد تو آورده است . . . دوست داشتم به حقيقت اين امر آگاه شوم و از زبان تو ماجرا را بشنوم . . . » مىگويد ابن ثوابه نامهاى نوشت و ماجرا باز گفت :
« بسم الله الرحمن الرحيم . نامهات رسيد و از مضمون آن آگاه شدم . خبر همان است كه به تو رسيده و تو آن مرد را چنان وصف كردهاى كه گويى با ما بودهاى و خود مشاهده او كردهاى . آرى ابو عبيد ، كه خدايش لعنت كند ، مىخواست از جايى كه بر من پوشيده بود ، در دين من رخنه كند و ايمان مرا به خداى عزّ و جل و به رسول او ( ص ) بر باد دهد . و مرا از هندسه به زندقه كشد .
او گفت مردى را نزد من مىآورد كه علمى شريف را به من مىآموزد و در تكميل فضائل من سعى خواهد كرد . من با خود گفتم شايد كه اين صناعتش مرا فايدتى دهد و سبب فخر و مباهات من ميان اقران گردد . اجابت كردم . شخصى مسيحى را بدروى و بدخوى با نگاهى تند كه پاره چرمى را بر پشت انداخته بود آورد . من از ديدن او بر خدا پناه بردم . گويى شيطان رجيم را در برابر خود مىديدم . مجلس پر از اشراف بود از هر صنفى . همه بر او نظر دوختند و از اينكه او را به بالاى مجلس جاى دادم و به خود نزديك نشاندم تعجب كردند . به ناچار آنها نيز تعظيمش كردند و تحيّت گفتند . مرد زبان گشود چيزهايى بر زبان آورد كه از آن بوى نفاق و شقاق مىآمد . گفتم به من خبر دادهاند كه تو با علم هندسه آشنا هستى اكنون مرا نيز فايدتى رسان شايد دين و دنياى ما را به كار آيد و سبب مفاخرت ما ، در نزد اكفا و اقران گردد و بر زهد
هامش
[ 1 ] نام او اسحاق بن ابراهيم است ( اخبار الحكما : 55 ) .