تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم الأدباء ( فارسي ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
در اين حال مأمون خشمگين شد و گفت : من عازم رويارويى با دشمن هستم و مردم را به غزا تحريض مىكنم تو زيباييها و نزهت بغداد را به ياد آنها مىآورى ؟ گفتم : كمال در متمم است [ 1 ] :
و صحوت بالمأمون من سكرى * و رايت خيرا لامر ما اختارا و رايت طاعته مؤدّية * للفرض اعلانا و اسرارا فخلعت ثوب الهزل من عنقى * و رضيت دار الخلد لى دارا و ظللت معتصما بطاعته * و جواره و كفى به جارا ان حلّ ارضا فهى لى وطن * و اسير عنها حيثما سارا
. يحيى بن اكثم گفت : يا امير المؤمنين ، چه شعر نيكويى . در آغاز از مستى و فسق سخن گفت ولى از آن منزجر شد و اطاعت خليفه را بر هر كامجويى برگزيد و دانست كه هدايت و سعادت در اين است . خليفه بياراميد . ابو بكر زبيدى از او ياد كرده و گفته است كه او در علم سر آمد همهء خاندانش بود .

141 - احمد بن محمد بن عبد الكريم بن سهل [ 2 ]

او را ابن ابى سهل احول مىگفتند . كنيه‌اش ابو العباس بود . محمد بن اسحاق نديم او را ياد كرده و گويد كه از مقدمان و افاضل نويسندگان بود و عالم به صناعت خراج و در اين صناعت بر همه اهل زمان خود مقدم . در سال 270 در گذشت . او راست : كتاب الخراج .
هامش
[ 1 ] به وسيلهء مأمون به هوش آمدم از مستى و بهترين كارها را كارى ديدم كه او برگزيده بود . ديدم كه اطاعت از او ادا مىكند هر واجبى را چه آشكار و چه پنهان . پس جامهء هزل از گردن برآوردم و به بهشت جاويد كه سراى من باشد راضى شدم چنگ به طاعت او زدم و به دو پناه بردم و پناه بردن به او مرا كفايت كند . به هر زمينى كه فرود آيد آنجا وطن من است و از آنجا به هر جا كه او رود من هم مىروم . [ 2 ] الفهرست : 150 ، ابن خلكان 1 : 84 ، الوافى 7 : 390 .