آن را نگريست ، بر آن احمد بن سهل نقش شده بود . دريافت كه اگر به جاى اسم خود كنيهء خود را گفته به سبب رعايت ادب بوده زيرا نام او و پدرش با نام او و پدر او موافق افتاده است .
اما خبر وفات او : صاحب كتاب مذكور گويد : ابو زيد دمشقى حكايت كرد كه بر ابو زيد داخل شدم . روز جمعه هنگام ظهر بود ، ده روز از ماه ذوالقعدهء سال 322 باقى مانده .
سخت بيمار بود . آهسته سلام كردم . گفت : اى ابو بكر ديگر زندگى من رو به پايان است و اميد بريدهام ، هنگام فراق ياران است . و چشمانش پر از اشك شد . من نيز گريستم و گفتم اميد مىدارم كه خداوند شيخ را شفا دهد تا همواره شفيع ما و خاندان ما در نزد خدا باشد . گفت : هيهات و اين آيه قرائت كرد :
« أَ فَرَأَيْتَ إِنْ مَتَّعْناهُمْ سِنِينَ ثُمَّ جاءَهُمْ ما كانُوا يُوعَدُونَ ما أَغْنى عَنْهُمْ ما كانُوا يُمَتَّعُونَ »
( الشعراء ، 205 - 207 ) ، سپس مرا گفت : نزد من بمان ، از اينجا مرو . نزديكيهاى شب گفت : اكنون برويد تا شما را فراخوانم . و به پسرش حسين گفت : وقتى كه ماه طلوع كرد و پرتوش به خانه افتاد مرا آگاه كن . در آن هنگام آواز داد ، نزد او رفتند . پرسيد : ماه طلوع كرد ؟ گفتند : آرى ! گفت : همه گرداگرد من بنشينيد . و از حال يك يك سؤال كرد كه آيا لباس دارد و برگ زمستان مهيا كرده . گفت : آيا كارى مانده كه براى شما نكرده باشم ، گفتند : نه ، و سوگندشان داد ، سپس گفت : بدرود اين آخرين بارى است كه در جمع شما هستم . آنگاه شهادتين گفت و استغفار كرد و گفت :
شما برويد كه نوبت آمدن ديگران است . آنها از در طارمه خارج شدند . هنوز صداى استغفارش مىآمد ، خاموش شد ، بازگشتند . مرده بود . خدايش بيامرزاد . و چنان شد كه ابو تمام گويد :
ثمّ انقضت تلك السّنون و اهلها * فكانّما و كانّهم احلام
مؤلف گويد : اين آخرين چيزى است كه من از كتاب ابو سهل احمد بن عبيد الله از اخبار ابو زيد نوشتهام . و نپندارم كه كسى اخبار ابو زيد را بهتر از او گردآورده باشد . خدا او را به بهشت پاداش دهد . پس از آن اخبار ابو القاسم عبد الله بن احمد كعبى بلخى را در جاى خود خواهم نوشت .
در كتاب البلدان ابو عبد الله بشّارى خواندم كه صاحب خراسان او را به بخارا دعوت
هامش
[ 1 ] حاصل معنى : سپس آن سالها و مردمش از ميان رفتند گويى آنها و آنان رؤياهايى بودند .