تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
بنى عبد الواد خود به دست گرفت . اين حى از بنى عبد الواد در ضواحى مغرب اوسط مكان گزيد تا آنگاه كه باد قدرت عبد المؤمن فرو نشست و يحيى بن غانيه بر اطراف قابس و طرابلس تاخت آورد و اراضى افريقيه و مغرب اوسط را زير پى درنورديد و دست به قتل و تاراج زد و شهرها را و روستاها را بگرفت و بلاد زناته را تاراج كرد و امرايشان را بكشت و به تلمسان و وهران در آمد و آن دو شهر و ديگر شهرهاى مغرب اوسط را تاراج كرد و تاهرت را مورد حمله قرار داد و كاروانها را بزد و كشته‌ها را غارت كرد و چارپايان را ببرد . چنان كه اين ويرانى تا سال سىام قرن هفتم همچنان بر جاى بود . تلمسان در اين عهد مركز يك پادگان بود . سيدى از خاندان موحدين بر آن فرمان مىراند كه نگذاشت دستخوش تخريب و تاراج شود . ابو العلاء ادريس المامون برادر خود السيد ابو سعيد را كه مردى غافل و ضعيف الراى بود و بى تدبير به امارت تلمسان فرستاده بود . حسن بن حبون از مشايخ قومش كوميه عامل او بود . حسن بن حبون از بنى عبد الواد كينه به دل داشت . علت اين كينه غلبهء ايشان بر ضاحيه و مردم آن بود . حسن السيد ابو سعيد را بر ضد جماعتى از مشايخ بنى عبد الواد بر انگيخت . چون به نزد او آمدند . همه را بگرفت و در بند كشيد . در ميان نگهبانان تلمسان جمعى از بقاياى لمتونه بودند كه دولت از آنان ، روى برتافته بود و عبد المؤمن نامشان را در ديوان ثبت كرده بود و آنان را در شمار نگهبانان شهر در آورده بود . زعيم ايشان در آن عهد ابراهيم بن اسماعيل بن علان بود . ابراهيم به خشم آمد و تصميم به سرپيچى از اطاعت موحدين و قيام به دعوت ابن غانيه گرفت . و بار ديگر دولت مرابطين را در ميان قومش در ناحيهء شرقى بر پاى داشت . آنگاه حسن بن حبون را بكشت و ابو سعيد را بگرفت و مشايخ بنى عبد الواد از بند برهانيد و بيعت المامون فسخ كرد . اين وقايع در سال 724 اتفاق افتاد . خبر به ابن غانيه رسيد شتابان بيامد ابراهيم سپس دريافت كه براى آنكه اركان سرورى خويش استوار گرداند بايد از نفوذ و قدرت بنى عبد الواد بكاهد . و قبل از هر اقدام مشايخ آنان را از سر راه خويش دور سازد . پس مهمانى بزرگى ترتيب داد و آنان را دعوت نمود . جابر بن يوسف شيخ بنى عبد الواد بفراست دريافت و وعده داد كه به ديدار او خواهد رفت و چون به دو رسيد به قتلش آورد و به طرفدارى و اطاعت از مامون بانگ برداشت . چون از مكر ابراهيم پرده برداشت و از حركت ابن غانيه خبر يافتند رأيش را ستودند و ستايشش كردند و بيعت با مأمون را تجديد كردند . آنگاه همگان متفق شدند و جابر را بر همهء بنى الواد و همپيمانان ايشان بنى راشد رياست و فرمانروايى بخشيدند و جابر نيز به مأمون پيام داد كه در فرمان اوست و به دعوت او قيام كرده است . مأمون نيز از او سپاس گفت و فرمان امارت تلمسان و ديگر بلاد زناته را به او داد . جابر فرمانرواى مغرب اوسط شد و اين امر پايگاه ترقى او به مقامات بالاتر گرديد . سپس اهل ندرومه عصيان كردند . جابر به جنگ ايشان رفت و به هنگام محاصره در سال 729 در اثر تيرى