تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
چون سلطان ابو زكريا به حضرت باز گرديد براى امراى زناته از هر قوم فرمانى صادر كرد . عباس بن منديل را امارت بر مغراوه داد و عبد القوى را بر توجين و فرزندان حبوره [ 1 ] را بر مليكش و همه را آلت و عدت عطا كرد . عباس با يغمراسن عقد دوستى بست و به نزد او به تلمسان رفت و اكرام و نيكى ديد ولى به خشم از آنجا بيرون آمد . گويند روزى در مجلس او گفت كه سوارى تنها را ديده كه با دويست سوار مىجنگيده است . هر كس از بنى عبد الوداد كه در آن مجلس بود اين دعوى دروغ شمرد و زبان به انكار او گشود . عباس خشمگين شد و نزد قومش آمد تا صدق گفتار خويش بر يغمراسن ثابت كند زيرا مقصودش از اين سوار خود او مىبود . عباس بيست و پنج سال بعد از پدرش در سال 647 بمرد . برادرش محمد بن منديل جانشين او شد و روابط ميان او و يغمراسن حسنه گرديد و ميانشان پيمان اتحاد و دوستى برقرار شد . محمد بن منديل با يغمراسن و قوم خود مغراوه در سال كلدمان يعنى سال 647 لشكر به غزو مغرب برد . يعقوب بن عبد الحق ايشان را شكست داد و به اوطان خود باز گرديدند و بار ديگر به دشمنى خويش ادامه دادند . مردم مليانه بر ايشان بشوريدند و از فرمان حفصيان سر برتافتند : در باب اين شورش گوئيم كه ابو العباس احمد مليانى بزرگ زمان خويش و از اعلام دين و روايت و حديث بود . سر آمدان علم به شاگردى او مىرفتند و ائمه از او علم مىآموختند . در عهد ابو يوسف يعقوب المنصور موحدى و فرزندانش رياست شهر به او رسيد . پسرش ابو على در چنين محيطى پرورش يافت . در رياست سركش بود و به استبداد گرايش داشت . ابو على چون پدرش درگذشت خود را از هر قيد و بندى آزاد يافت سپس ديد كه ميان مغراوه و بنى عبد الواد فتنه برخاسته او نيز در شهر خود مليانه دعوى استقلال كرد جمعى نيز گرد او را گرفتند و خطبه به نام خليفه ابو يعقوب يوسف المستنصر را در سال 559 قطع كرد . خبر به تونس رسيد . خليفه برادر خود ابو حفص را با سپاه موحدين فرستاد از جمله دون الريك پسر هرانده از خاندان آلفونسو ملوك جلالقه در سپاه او بود . او از پدرش ملول شده و با جمعى از قومش به نزد خليفه آمده بود . اينان بر در مليانه فرود آمدند و چند روز درنگ كردند . خليفه با چند تن از مشايخ شهر كه با ابو على مليانى دل بد داشتند در نهان به گفتگو پرداخت و شب هنگام لشكر به شهر فرستاد . اين لشكر از بعضى راهها به شهر در آمدند . ابو على از تاريكى شب استفاده كرده بگريخت و از راه يكى از قناتها خود را به خارج شهر رسانيد و به ميان احياء عرب رفت و بر يعقوب بن موسى امير قبيلهء عطاف از بطون زغبه فرود آمد و آن امير او را پناه داد ، تا بعدها به يعقوب بن عبد الحق پيوندند . شرح اين ماجرا را در اخبارشان آورده‌ايم . سپاه موحدين و امير ابو حفص به حضرت باز گشتند و فرمان امارت مليانه به نام محمد بن
هامش
[ ( 1 ) ] در نسخهءB: حقوره .