تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
برادر يعقوب بن على و جماعتى از اعيان ايشان بودند . ما پيش از وزير به تلمسان رسيديم و به نزد سلطان رفتيم . سلطان ما را عطايى كرامند داد و اكرام بسيار نمود و آنچنان مجلس سورى ترتيب داد كه همانند آن كس نديده بود . پس از ما وزير ابو بكر بن غازى آمد . او گذرى هم به صحرا كرده بود و بر دژهاى بنى عامر گذشته آنها را ويران كرده بود . روز ورود او به نزد سلطان از روزهاى ديدنى و فراموش ناشدنى بود . سلطان بعد از آن مراسم ، رسولان دواوده را اجازت داد كه به بلاد خود باز گردند . در اين مدت منتظر آمدن وزير و ولى خود ونزمار بن عريف بود . رسولان سلطان را وداع كردند سلطان در حق ايشان احسان كرد و عطايشان داد و آنان باز گشتند . سپس سلطان در كار ابو زيان نگريست كه او را از ميان احياء دواوده بيرون بياورد . زيرا مىترسيد بار ديگر به بلاد حصين باز گردد . با من مشورت كرد و مرا به ميان ايشان فرستاد تا مگر او را از رفتن منصرف سازم . برفتم . احياء حصين از سلطان بيمناك بودند . از اين رو پس از جنگشان با وزير باز گرديدند و ابو زيان را كه در نزد فرزندان يحيى بن على بود فرا خواندند و او را به ميان خود بردند و بر او گرد آمدند و بار ديگر آنسان كه در عهد ابو حمو بودند كوس مخالفت زدند و در مغرب اوسط آتش كينه برافروختند . كودكى از خاندان شاهى به نام حمزة بن على بن راشد در مغراوه از لشكرگاه وزير ابو بكر بن غازى به هنگامى كه در آنجا درنگ كرده بود ميگريخت و بر شلف و بلاد قوم خود مستولى شد . سلطان وزير خود عمر بن مسعود بن منديل را به جنگ او گسيل داشت . من همچنان در بسكره ماندم و اين امر ميان من و سلطان فاصله افكنده بود . تنها به نامه و رسول با هم در ارتباط بوديم . در خلال اين احوال خبر رسيد كه ابن الخطيب از اندلس به تلمسان آمده زيرا از سلطان خود ابن الاحمر ، بيمناك شده است . سلطان با او به استبداد عمل مىكرده و ساعيان نيز دمى آسوده‌اش نمىگذاشته‌اند . ابن الخطيب چنان نموده بود كه براى باز جست از اوضاع ثغور غربى مىرود و از سلطان عبد العزيز نيز اجازه داشت . چون به محاذى جبل طارق رسيد خود را به ساحل رسانيد و به جبل داخل شد و فرمان سلطان عبد العزيز را به فرمانده ناوگان نشان داد و او جز قبول چارهء ديگر نداشت . در حال شراع بگشود و او را به سبته آورد و از آنجا نزد سلطان به تلمسان رفت . روز ورود او نيز روزى ديدنى و فراموش ناشدنى بود . سلطان او را به اكرام هر چه تمامتر پذيرا آمد آنسان كه بر آن مزيدى نبود . و از تلمسان نامه نوشت و مرا از آمدنش خبر داد . درنگ من در بسكره همچنان به دراز مىكشيد و اوضاع مغرب اوسط آشفته بود و از رسيدن من به سلطان عبد العزيز مانع مىشد . حمزة بن على بن راشد در بلاد مغراوده بود و وزير عمر بن مسعود با سپاه خود او را در دژ تاجحمومت محاصره كرده بود و ابو زيان عبد الوادى در بلاد حصين بود ساكنان آن بلاد بر او گرد آمده دعوت او بر پاى داشته بودند .