تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥

بازگشت به مغرب اقصى

به هنگامى كه با سلطان عبد العزيز پادشاه مغرب در ارتباط بوديم و ، چنان كه گفته‌ام خود در بسكره در جوار فرمانرواى آن احمد بن يوسف بن مزنى مىزيستم . احمد بن يوسف زمام قبايل رياح را به دست داشت و از سوى سلطان اجازه داشت باج و خراج زاب را بگيرد و به ايشان ببخشد . قبايل رياح نيز در بيشتر كارهايشان به او رجوع مىكردند . روزى دريافتم كه احمد بن يوسف مرا رقيب خود پنداشته كه مىخواهم عربها را به خود گرايش دهم . سخن‌چينان نيز بىكار نمانده بودند و اين آتش را دامن مىزدند . عاقبت از شدت خشم و كينه نامه‌اى به ونزمار بن عريف ولى سلطان و صاحب شوراى او نوشت و درد دل خويش آشكار ساخت . ونزمار نامه به سلطان عبد العزيز داد و سلطان در حال مرا فراخواند . من با زن و فرزند در روز تولد پيامبر ( ص ) از بسكره حركت كردم و رو به سوى سلطان نهادم . سلطان بيمار شده بود و چون به مليانه از اعمال مغرب اوسط رسيدم او از دنيا رفته بود و پسرش ابو بكر السعيد محمد بن عبد العزيز بن ابى الحسن در كفايت وزير ابو بكر بن غازى ، به جاى او قرار داده شده بود و رهسپار مقرب اقصى شده تا شتابان خود را به فاس برساند . در اين روزها على بن حسون بن ابى على اليناطى از سرداران سلطان و موالى خاندان او بر مليانه فرمان مىراند . با او به احياء عطاف رفتم و بر فرزندان يعقوب بن موسى يكى از امراى ايشان فرود آمدم . چند تن از ايشان به عنوان بدرقه تا منازل فرزندان عريف ، امراى سويد ، مرا همراهى كردند . پس از چند روز على بن حسون با لشكر خود به ما پيوست و همه از راه صحرا رهسپار مغرب شديم . ابو حمو پس از هلاكت سلطان عبد العزيز از تيكورارين كه بدانجا پناه برده بود به تلمسان باز گشت و بر اعمال آن غلبه يافت . ابو حمو به بنى يغمور از شيوخ قبيلهء عبيد اللّه از قبايل معقل فرمان داد كه حدود بلادشان از رأس العين به آنجا كه رود زا بيرون مىآيد او بر ما بگيرند . آنان نيز بيامدند . بعضى از ما بر اسب سوار شده به كوه دبدو گريختيم و هر چه با ما بود به غارت رفت و بسيارى از سواران پياده ماندند . من نيز در شمار آنها بودم . دو روز در بيابان مانديم بى هيچ سرپناهى و لباسى ، عاقبت در كوه دبدو به ياران خود پيوستم . در خلال اين احوال الطاف ياران در حق من به گونه‌اى بود كه به بيان نمىگنجد و زبان را ياراى سپاس نيست . سپس رهسپار فاس شديم و در ماه جمادى آن سال و در فاس بر وزير ابو بكر بن غازى و پسر عمش محمد بن عثمان فرود آمديم . مرا از قديم با او دوستى بود و اين دوستى به زمان ديدار در نزد سلطان ابو سالم در صفيحه مىكشيد ، هنگامى كه براى طلب ملك خويش از اندلس آمده بود . و در چند جاى كتاب از آن ياد كرده‌ام . وزير مرا اكرم كرد و راتبه و اقطاع و اجرى داد و آن قدر كه تصورش را نمىكردم . در دولت او مقامى ارجمند يافتم و در همانجا ماندم . چون زمستان سپرى شد ، ميان وزير ، ابو بكر بن