سپس سلطان بر وزير خود عمر بن مسعود خشم گرفت و قصد او در كار حمزة بن على و يارانش را نكوهش كرد و او را به تلمسان فرا خواند چون بيامد او را بگرفت و بند برنهاده به فاس فرستاد و در آنجا محبوسش نمود .
سلطان عبد العزيز سپاهى به سردارى ابو بكر بن غازى فرستاد . ابو بكر برفت و حمزة بن على را محاصره كرد . حمزه از دژ بگريخت و به مليانه رفت . عامل مليانه بترسيد او را بگرفت و همراه با جماعتى از يارانش نزد وزير فرستاد . براى عبرت اهل فتنه همه را گردن زدند و پيكرشان بياويختند .
آنگاه سلطان عبد العزيز وزير را فرمان داد كه به ميان قبايل حصين رود كه ابو زيان در آنجا بود وزير لشكر در حركت آورد و احياء اعراب زغبه را بسيج كرد و زاد و سلاح داد و به سوى بلاد حصين به راه افتاد . قبايل حصين در كوهستان قيطرى موضع گرفتند . وزير با احياء زغبه به سوى آن جبال آمد و از سمت تل آنان را محاصره نمود سلطان به شيوخ دواوده از قبايل رياح نامه نوشت كه از سمت جنوب تيطرى را محاصره كنند و به احمد بن مزنى صاحب بسكره نوشت كه آنان را به مال و آذوقه مدد رساند . به من نيز نوشت كه با آنان بروم . اينان بر من گرد آمدند . در سال 774 با آنان حركت كرديم تا در قطفه فرود آمديم . من و جماعتى از ايشان به نزد وزير در آنجا كه تيطرى را محاصره كرده بود رفتيم . وزير براى ايشان حدود خدمت معين كرد و مقدار پاداش تعيين نمود .
ما به قطفه باز گرديديم . ايشان محاصره كوهستان را سختتر كردند . آنسان كه به خوردن چارپايان خود نيازمند شدند و سخت به تنگنا افتادند . بعضى در نهان پيام فرستادند كه تسليم مىشوند و اين امر سبب شد كه از يك ديگر بيمناك شوند . شب هنگام از كوهستان كوچ كردند و ابو زيان با ايشان بود و به صحرا رفتند . وزير بر كوهستان مستولى گرديد و هر چه بر جاى نهاده بودند برگرفت . چون به پناهگاه خود در صحرا رسيدند ، پيمانى را كه با ابو زيان بسته بودند بشكستند . ابو زيان به جبال غمره رفت و بزرگان ايشان نزد سلطان عبد العزيز به تلمسان آمدند و اظهار فرمانبردارى كردند . سلطان بپذيرفت و آنان را به مواطنشان باز گردانيد .
وزير ابو بكر بن غازى ، از سوى سلطان عبد العزيز مرا فرمان داد كه براى دستگيرى ابو زيان با فرزندان يحيى بن على بن سباع به كوهستان غمره روم ، زيرا غمره از رعاياى خاندان ابو زيان بودند و ابو زيان از آن رو به ميان ايشان رفته بود . رفتيم ولى ابو زيان را نيافتيم . گفتند كه از آنجا به واركلا از شهرها درون صحرا رفته است و بر فرمانرواى آن ابو بكر بن سليمان وارد شده . از آنجا بازگشتيم .
فرزندان يحيى بن على به احياء خود رفتند و من با زن و فرزندم به بسكره باز گرديدم و از آنجا هر چه اتفاق افتاده بود به سلطان نوشتم و در آنجا منتظر اوامر او ماندم . نامه رسيد و مرا به درگاه احضار كرد و من به درگاه رفتم .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 474
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٧٤