قدحت يد الا شواق من زندى * و هفت بقلبى زفرة الوجد
جز اين دو قصيده در موارد ديگر قصايد بسيار سرودهام كه اكنون چيزى از آنها به ياد ندارم . سپس ابن مرزوق در اثر مخالطت بسيار بر راى و خرد او مستولى شد و اين امر سبب شد كه من به همان كار دبيرى خود پردازم و خود را به يكسو كشم .
سلطان ابو سالم در آخر دولتش مرا سمت « خطة المظالم » داد . از عهدهء اين كار نيز به خوبى برآمدم و از آنچه كردهام از خداوند اميد ثواب دارم . در همهء اين احوال ابن مرزوق همچنان به سعايت از من و ديگر دولتمردان كه بر آنان حسد مىبرد مشغول بود تا آنگاه كه به سبب اعمال او ، بر ضد سلطان شورشى بر پا شد . وزير ، عمر بن عبد اللّه در دار الملك عصيان آغاز نهاد . مردم بر او گرد آمدند و سلطان و بيعت او را طرد كردند و هلاك او در اين شورش بود و مادر اخبار ايشان آورديم .
چون وزير ، عمر بن عبد اللّه زمام كار به دست گرفت مرا در همان كار كه بودم ابقا كرد و بر اقطاع و راتبهء من در افزود و من به سبب شور جوانى همواره مقامى فراتر از آنچه داشتم مىجستم و چون بدان دست نمىيافتم از خدمت سلطان تن زدم و به سراى او نرفتم او نيز بر من خشم گرفت .
خواستم اجازتم دهد كه به ديار خود افريقيه باز گردم . زيرا بنى عبد الواد بار ديگر قلمرو پيشين خود تلمسان و مغرب اوسط را در تصرف گرفته بودند .
به سبب رقابتى كه با ابو حمو سلطان تلمسان داشت مرا از آن منع كرد و من جز سفر هيچ نمىخواستم و او در منع خويش اصرار مىورزيد . عاقبت به دوست و همتاى او وزير مسعود بن رحو بن ماساى پناه بردم و در روز عيد فطر سال 763 نزد او شدم و قصيدهاى در مدح او خواندم . به اين مطلع :
هنيئا بصوم لاعداه قبول * و بشرى بعيد انت فيه منيل
وزير مسعود بن ماساى مرا يارى داد تا تحصيل اجازه كردم ولى بدان شرط كه به تلمسان نروم و جز آنجا هر جاى كه خواهم بروم آزادم . اندلس را برگزيدم و فرزندان خود و مادرشان را نزد خويشاوندان مادريشان ، فرزندان القائد محمد الحكيم به قسنطينه فرستادم . در آغاز سال 764 . و خود رهسپار اندلس شدم . سلطان اندلس ابو عبد اللّه المخلوع بود . ميان من و ابو عبد اللّه به هنگامى كه نزد سلطان ابو سالم به فاس آمد و در نزد او اقامت گزيد رشتههاى دوستى استوار گرديده بود و وسيلهء اين امر وزيرش ابو عبد اللّه بن الخطيب بود و دوستى و مصاحبت و الفت كه در ميان بود . در آن ايام من به خدمت المخلوع قيام كردم و نيازهاى او را در دستگاه دولتى بر مىآوردم . چون طاغيه ، پادشاه مسيحيان ، از او خواست كه به اندلس باز گردد و ملك خويش باز پس گيرد - و اين به هنگامى بود كه ميان طاغيه و يكى از رؤساى اندلس از خويشاوندان او كه بر ضد او شورش كرده بود خلاف