ابراهيم بن حجاج به فرمان امير عبد اللّه بر او خروج كرد و او را بكشت . اين واقعه در اواخر قرن سوم بود .
خلاصه ، خبر اين شورش همان است كه ابن سعيد از حجارى و ابن حيان و جز آن دو نقل كرده است و آنان از ابن الاشعث مورخ اشبيليه روايت كردهاند كه چون اندلس در ايام امير عبد اللّه پر از فتنه شد رؤساى اشبيليه تصميم گرفتند كه خود زمام كارها در دست گيرند . اينان سه خاندان بودند : خاندان بنى ابى عبده كه رئيسشان در آن ايام امية بن عبد الغافر بن ابى عبده بود عبد الرحمان الداخل ، ابو عبده را امارت اشبيليه و اعمال آن داده بود . نوادهء او اميه از اعلام دولت قرطبه بود . او را به امارتهاى مهم مىفرستادند . ديگر ، خاندان بنى خلدون بود . رئيس ايشان كريب نام داشت كه از آن ياد كرديم و نيز برادرش خالد . ابن حيان گويد : خاندان بنى خلدون تا به امروز در اشبيليه در نهايت عزت زندگى مىكنند هم صاحب رياست دولتى هستند و هم داراى رياست علمى . سپس خاندان بنى حجاج بود . رئيس ايشان در اين ايام عبد اللّه بود . ابن حيان گويد كه ايشان - يعنى بنى حجاج از قبايل لخم هستند و خاندانشان امروزه در اشبيليه است . خاندانى است ريشهدار با افراد بسيار داراى رياست دولتى و علمى . چون فتنه و آشوب در سالهاى 280 در اندلس بالا گرفت . امير عبد اللّه ، امية بن عبد الغافر را به اشبيليه فرستاد . پسر محمد را نيز با او همراه كرد و او را در كفالت امية قرار داد .
اين گروه گرد آمدند و بر محمد بن امير عبد اللّه و امية بن عبد الغافر - يار خود - بشوريدند . اميه در نهان با شورشيان همدلى داشت و محمد بن امير عبد اللّه را فريب مىداد . عاقبت آن دو را در قصر به محاصره افكندند . محمد از آنان خواست او را اجازت دهند كه به نزد پدرش باز گردد . پس بيرونش راندند و اميه بر اشبيليه رياست يافت و بر عبد اللّه بن حجاج كسى را برگماشت تا به قتلش آورد . و برادرش ابراهيم را به جاى او نهاد . آنگاه اشبيليه را در ضبط آورد و از بنى خلدون و بنى حجاج گروگان خواست . و چون بر او شوريدند آهنگ كشتن گروگانها يعنى فرزندان ايشان نمود به ناچار به فرمانبردارى او باز گرديدند و سوگند خوردند كه از اطاعت او رخ برنتابند . او نيز فرزندانشان را آزاد ساخت . بار ديگر بشوريدند و با او جنگ در پيوستند . امية دل بر مرگ نهاد و اهل حرم خود را بكشت و اسبان خود پى نمود و هر چه داشت به آتش كشيد و همچنان در نبرد پايدارى كرد تا كشته شد . در اين نبرد هرگز به دشمن پشت ننمود . سرش به دست عوام افتاد .
آنگاه به امير عبد اللّه نامه نوشتند كه اميه خلع و كشته شده است . امير عبد اللّه تا با آنان مدارا كرده باشد بپذيرفت و هشام بن عبد الرحمان يكى از نزديكان خويش را به نزد ايشان فرستاد . آنان هشام را زير فرمان خود آوردند و فرزندش را كشتند . عامل اصلى اين حوادث كريب بن خلدون بود كه از آن پس باستقلال به شهر فرمان راند .
ابراهيم بن حجاج را بعد از قتل برادرش عبد اللّه به گونهاى كه ابن سعيد از حجارى نقل
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 430
مساهمون: ابن خلدون
ص٤٣٠