تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 375

مساهمون:

ص٣٧٥
شدند و از نزد او به مناطق مرزى كشور خود آمدند . از آنجا به عمر بن عبد اللّه پيام دادند كه برخى ثغور غربى را كه متعلق به ايشان است و در سرزمين اندلس است به آنان واگذارد تا از آنجا بتوانند به پيروزى رسند . سلطان مخلوع در اين باب به من پيام داد . ميان من و عمر بن عبد اللّه دوستى و مخالصت بود . من از عمر بن عبد اللّه از جانب سلطان خواستار شدم و او را وا داشتم تا شهر رنده را كه ميراث اسلافش بود به او واگذارد . عمر بن عبد اللّه اشارت مرا پذيرفت و آن را به سلطان مخلوع داد و او در آنجا فرود آمد . عثمان بن يحيى هم در زمرهء ياران او بود و از مقريان خاص او . سلطان از رنده لشكر به مالقه برد و پس از فتح مالقه بردار الملك خويش مستولى گرديد و عثمان بن يحيى از سران دولت او بود و از خواص و مقربان . عثمان بن يحيى كم كم زمام انديشه و خواست سلطان به دست گرفت . چون ابن الخطيب زن و فرزند سلطان را بياورد و سلطان او را به مقام نخستينش باز آورد ، مقام و مرتبتى كه عثمان بن يحيى يافته بود بر او گران آمد . زيرا سلطان را از خود بى نياز مىديد . از ديگر سو از اين اعيان همواره بر ملك و دولت سلطان بيمناك بود و سلطان را از او برحذر مىداشت . تا آنگاه كه سلطان او و پدرش و برادرانش را به خوارى افكند و در زندان زيرزمينى حبس نمود . اين واقعه در ماه رمضان سال 764 اتفاق افتاد . سپس آنان را تبعيد كرد و ميدان براى ابن الخطيب خالى ماند . اين بار او بود كه زمام انديشه و خواست سلطان به دست داشت و تدبير امور دولت بر عهدهء او بود و با نديمان و خلوتيان او در آميخت و حل و عقد كارها همه به دست او بود و درگاه او مقصد و مقصود خواص و عوام شد . اين امر به خاصان و مقربان سلطان سخت آمد و از هر سو زبان به سعايت او گشودند ولى سلطان به سخن اين نمامان گوش نمىداد . اين خبر به ابن الخطيب بردند تصميم گرفت كه خود را از دست آنان برهاند . ابن الخطيب در اين هنگام براى سلطان عبد العزيز بن سلطان ابو الحسن پادشاه مغرب اقدام به دستگيرى پسر عمش عبد الرحمان بن ابى يفلوسن پسر سلطان ابو على ، كرد . قضيه از اين قرار است كه عبد الرحمان را به سمت شيخ غازيان اندلس منصوب كرده بودند و او پس از آنكه در مغرب به هواى فرمانروايى افتاده بود و در هر ناحيه آتش فتنه افروخته بود و عمر بن عبد اللّه او را مغلوب كرده بود بناچار به اندلس رفته بود . او و وزيرش مسعود بن ماساى در سالهاى 767 در اندلس بر سلطان مخلوع فرود آمده بودند و سلطان آنان را گرامى داشته بود . چون على بن بدر الدين شيخ غازيان بمرد ، عبد الرحمان جانشين او شد . سلطان عبد العزيز ، پس از آنكه وزير عمر بن عبد اللّه كشته شد و خود زمام كارها به دست گرفت از آنچه سلطان مخلوع كرده بود به خشم آمد از اين گذشته نامه‌هايى به دست آمد كه عبد الرحمان براى برخى از بنى مرين نوشته بود . ابن الخطيب در نهان با سلطان عبد العزيز قرارى نهاد كه ابن ابى يفلوسن و ابن ماساى را در بند آورد و او را از شر و فساد ايشان برهاند ، بدان شرط كه چون به نزد او آمد در دولت خود مكانتى ارجمندش دهد . سلطان
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 375 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى