مكاتبات با ملوك همجوار در اندلس ، به هنگام توسل شگفتيها از قلم او زاييد . آنگاه سلطان او را موظف نمود كه قراردادهايى كه با عمال منعقد مىشود به دست او انجام گيرد و او از اين راه مالى گزاف حاصل كرد . در تقرب به سلطان به حدى رسيد كه هيچيك از وزراى پيش از او بدان مقام نرسيده بودند . از سوى سلطان ابو الحجاج به سفارت نزد سلطان ابو عنان پادشاه بنى مرين رفت و از عهدهء اين سفارت نيك برآمد .
در سال 755 سلطان ابو الحجاج به هلاكت رسيد . در روز عيد فطر در مسجد به هنگام سجود او را كارد زدند و كشتند . موالى و علوج كه در آنجا بودند شمشير بركشيدند و قاتل را تكه تكه كردند و در حال با پسرش محمد بن ابى الحجاج بيعت كردند . غلام او رضوان زمام كارها به دست گرفت و سردارى سپاه و كفالت ملكزادگان خردسال به او واگذار شد . ابن الخطيب چنان كه در عهد پدرش مقام وزارت داشت در عهد محمد نيز به وزارت منصوب شد همچنين سمت كتابت و ديگر اعمال سلطانى به عهدهء او نهاده شد . در اين روزگاران كار دولت بر روال خود به نيكوترين وجهى اداره مىشد پس او را به نزد سلطان ابو عنان به سفارت فرستادند تا از او بر ضد طاغيه - آن سان كه شيوهء اسلاف ايشان بوده است - يارى خواهند . چون ابن الخطيب به نزد سلطان آمد ، در مقابل او بايستاد و وزرا و فقهاى اندلس را كه با او بودند يك يك معرفى كرد و از او اجازه خواست كه چيزى از شعر را آهسته در برابر او بخواند . سلطان اجازت فرمود و او همچنانكه ايستاده بود بر خواند :
خليفة اللّه ساعد القدر * علاك ما لاح فى الدجى قمر . . . الخ
سلطان از شنيدن آن ابيات به وجد آمد و اجازه داد كه بنشيند . و پيش از آنكه بنشيند گفت : به نزد ايشان باز نخواهى گشت مگر آنكه همهء خواستههاى آنان برآورم . سپس به انعام بىحساب بنواختشان و همهء خواستههاى آنان برآورد . شيخ ما قاضى ابو القاسم الشريف كه در اين هيئت همراه او بود براى من حكايت كرد كه هرگز شنيده نشده كه سفيرى پيش از آنكه خواستههاى خود را به عرض سلطان برساند او را چنين وعدهاى دهند مگر ابن الخطيب دولت ايشان پنج سال در اندلس دوام داشت . سپس محمد الرئيس پسر عم سلطان بر او بشوريد و صبر كرد تا سلطان به گردشگاه خود به بيرون الحمراء رود آنگاه بر ديوار دار الملك كه به الحمراء معروف بود فرا رفت و رضوان را در سرايش به قتل آورد و اسماعيل بن سلطان ابو الحجاج را كه شوى خواهرش بود به پادشاهى بنشاند . او در الحمراء در بند بود . بيرونش آورد و با او بيعت كرد و زمام امورش را بر دست گرفت . سلطان محمد در بستانسراى خود بود كه آواز طبل بشنيد . بر اسب نشست و جان برهانيد و به وادى آش رفت و آنجا را در ضبط آورد . آنگاه نزد سلطان ابو سالم پيام فرستاد و از اينكه ملك پدران او را تصاحب كردهاند شكايت كرد . سلطان ابو سالم در ايام برادرش ابو عنان در